حاشيه نويسي هاي يك كتاب

 

او: بالاخره تموم شد اين " من ِ او" ؟ چيه آخه يه هفته سرت ُ كردي تو اين كتا ب ُ 528 صفحه رو خوندي .. به كجا رسيدي ؟

 

من : اولن كه 528 صفحه نه و 521 صفحه ، يادت رفته " نه او " سفيد بود ؟ يعني " او " واسه فصل نه هيچ حرفي نداشت .. آخرش هم كه شد يا علي مددي ... بعد هم فكر كردي قرار بود چي بشه چه اتفاقي بيافته ..

او: آخه اين چاپ شانزدهمش چي بود ؟ اونم با اين قيمت .. قربونت كتاب دستته پشت جلدشو يه نگاه بنداز ببين چنده ؟ هان ؟ 5500 تومان ؟ قيمت خون باباش

من ( نويسنده ) :  يعني پول خون پدرت بالكل به قيمت پشت جلد اين كتاب است ؟ اين قدر ارزان ؟ اگر اين جوري است كه يكي دو تا استكان لب پر هم براي ما بريز روشن مي شوي ! اصلا پول خون پدر يعني چه ؟ شده اي كانه برادر بزرگه ي برادران كارامازوف كه ابوي اش را نفله كرد دستت درست...

او:  حالا بي خيال ...  كتاب بود ديگه مثل همه ي كتاباي ديگه مثل همه ي رمان هاي ديگه .. عشق و رفاقت و فقر و مرگ و حرفاي خاله زنكي كه مي شد صد صفحه ي ديگه همينجوري كشش داد  و ....

من :  نع ... اين يكي يه كم توفير داشت .. رفاقتش ( به قول حاج فتاح ) گودي و غير گودي نداشت ( هيچ سري به خودش ، به تن خودش نگاه نمي كنه . هميشه به رفيقش به تن رفيقش نگاه مي كنه اين اول لوطي گريه .) .. عشقش ، عشق بود .. از اون عشق هايي كه اگه توش بميري شهيد مردي ... طعم بستني مزعفرش زير زبون مي موند ... هف كور داشت كه تو خاني آباد بايد يه صناري تو كاسه شون مينداختي و تو پاريس، فرانك و سانتيم ... راستي از خاني آباد تهران تا لي برتي ِ پاريس خيلي راهه .. درسته ؟... نزديك همون كليسا بود همون جا كه علي توش اعتراف كرد .. انجيل خوند يا زبور ؟ نه نماز خوند .. از بس كه دنج بود.. اينجاست كه بايد به توي احمق بگم :

كعبه و بتخانه و ميخانه و مسجد كجاست

گر نظر بر سرو بالايش كني داني رهاست

حالا تو هي گير بده به زبور خوندن من .. باشه ؟... ولي اين رسيدن هف كور به پاريس هم خنده دار بود ... آدم ها اگر آدم باشند مي فهمند كه به همه چيز بايست خنديد حتا به رفتن هفت كور تا پاريس ....

او :  راستي اون پيرزن پيرمرده تو كافه مسيو پرنر قضيه شون چي بود ؟

من :  تو هم هي گير بده به منكرات .. خجالت نكشي ها ... قضيه اي نداشتن عاشقونه ميومدن باهم قهوه مي خوردن پيرمرده ته فنجون پيرزنه رو مي خورد حالا گيريم با هم ازدواج هم نكرده بودن... مگه ابوراصف چهارتا كلمه عربي نخوند و مريم هم يه قبلت نگفت و تموم شد رفت ؟ بدون دفترو دستك و بيا و برو و بگيرو ببند ؟... ......... مگه مهتا ب و ..... ااااااااا اي مهتا ب.... ميگم عجب عشقي داشتنا ... به قول كريم خيلي لوطي بود اين علي ... هم تو رفاقت هم تو عشق ....

به قول درويش : دنيا سري ندارد . مشارق و مغاربش روي هم اند . دنيا خيلي كوچك تر از اين حرف هاست .. رسيدنت به مهتاب زمان مي خواهد ، مكان نمي خواهد. تنها بنايي كه اگر بلرزد محكم تر مي شود ، دل است .

من :  هيچ وقت از خوندن اينجور رمان ها خوشم نميومده .. از بچگي تا پيري و مرگ يه آدم رو بخوني .. كه چي بشه .. ولي اين يكي يه كم توفير داشت .. يه جوري بود .. يه چيزاي خوبي داشت .. حكم دادن هاش همچين به دل آدم مي شست ... مثلن اينجا كه گفت :

 

آقاي ... درويش .. مصطفا ! .. دل ِ .. آدم .. مثل .. اناره ... درست ... بايد .. چلاندش .. درست .. حكمن ... شيره اش ... مطبوعه .. درست .. ( بغضش گرفت ، به خونا به هاي روي ديوار نگاه كرد) اما ... اما دل آدم را كه مي تركانند ، ديگر شيره نيست ، خونابه است ... باز هم مطبوعه ؟

 

من و او : اين نويسندگي هم عجب كار هجوي ست .... اين هم شد پايان بندي كه نه مي توني حرفي بزني نه مي توني قبولش كني ، نه رئال بود نه سوررئال ... يه چيزي بود تو مايه هاي گير نده گفتم كه نويسنده گي كار هجوي ست ...