داره از قبیله ی ما یکی یکی کم میشه



تمام دو روز گذشته طرح زدم و رنگ گذاشتم تا یادم بره کم کم همه دارن میرن .... یادم بره یه نفر دیگه هم همه ی زندگیش رو ریخت تو یه چمدون و رفت دنبال خوشبختیش ... تا یادم بره اون شادی و غمی که تو چهره ی آدمایی هست که خواسته و نا خواسته دارن میرن

تا یادم باشه ، همیشه یادم باشه پشیمون نیستم از موندن .... پشیمون نیستم از نرفتن .... شاید به خاطر اینکه تمام خاطره های من تو صد تا چمدون هم جا نمیشه ... شاید به خاطر اینکه یه نفر دیگه توی اتاقش نشینه و طرح بزنه و رنگ بذاره تا رفتن من یادش بره .



نمی دونم چرا این روزا دلم هوس یه شعر خوب کرده .... نقب می زنم به شعرای قدیمی ولی یه چیزی می خوام که رنگ وبوی کهنه نداشته باشه ... یه شعر ناب