حاشیه نویسی های یک کتاب

 

 

 

چند روز پيش قرار بود خلاق درونم رو ببرم سينما ولي نميدونم چي شد كه سراز كتاب فروشي در آورديم ، با اينكه به خودم قول داده بودم تا نمايشگاه كتاب راهم طرف كتابفروشي كج نشه ولي نشد كه نشه و خلاصه تا اومدم به خودم بجنبم ديدم جلوي انتشارات مولي هستم راستش از اين انتشارات مولي يه كم واهمه دارم آخه يه فروشنده داره همينكه وارد ميشي ميپره جلوت و دست و پات رو مي بنده و هرچي كتاب داره مي چپونه تو حلقت اگه يه وقت از دهنت در بره و سراغ يه كتاب عرفاني هم بگيري كه ديگه وا مصيبتا بايد بري و اون لحاف سُرخه رو بكشي روت به خاطر همين يه نگاهي تو كتابفروشي انداختم و ديدم اون آقا عينكيه نيست و چند تا صلوات فرستادم و به ناكجا هاي بدنم فوت كردم و وارد شدم و تيز رفتم سراغ نمايشنامه ها چون دلم بدجور هوس نمايشنامه كرده بود يه چندتايي برداشتم و بعد رفتم سراغ داستان ها و يه دلي از عزا در آوردم خلاصه مني كه قراربود راهم سمت كتابفروشي كج نشه با يه بار كتاب برگشتم خونه و اين بار ديگه به خودم قول دادم تا نمايشگاه كتاب اگه بميرم هم سمت كتابفروشي نرم

 

اولين كتابي كه از سيمين دانشور خوندم سووشون بود ، يه  كتاب فوق‌العاده معركه كه اگه كسي نخونده پيشنهاد مي كنم اگه الان قرار مدار كرده بي خيال قرارش بشه و بره اين كتاب رو بخره و بخونه از بس كه اين كتاب خوب و عالي نوشته شده بود بعد از اين كتاب رفتم سراغ داستانهاي كوتاه سيمين كه ببينم داستان كوتاه چجوري مي نويسه و مجموعه ي به كي سلام كنم رو خوندم كه اون هم يه مجموعه ي خوب بود و به دلم نشست و فهميدم سيمين يه نويسنده ي خوبه و به اين فكر كردم كه چرا تا حالا من از سيمين كتابي نخونده بودم بعد رفتم سراغ كتابهاي ديگه ش و جزيره ي سرگرداني و ساربان سرگردان رو خوندم كه راستش از هيچ كدوم خوشم نيومد و كلن پشيمون شدم از خوندنشون ازبس كه باسمه اي بود يعني حس كردم فهميه رحيمي بهتر از سيمين مي نويسه از بس كه مزخرف نوشته بود از نثر كتابها اصلن خوشم نيومد و اتفاقات باسمه اي به دلم ننشست آخرين كتابي هم كه همين ديروز تموم كردم انتخاب بود كه يه مجموعه داستانه كه به خوبي به كي سلام كنم نيست و يه جورايي حس مي كنم مشق نويسندگي باشه يعني داستان ها خوب شروع شده ولي نمي دونم چي ميشه كه يهو خراب ميشه و بند تمبوني از آب در مياد  ولي خوندش بدك نيست يعني اگه كاري نداريد و قراري هم نداريد و مي خواهيد همينجوري بشينيد و دستتونو بكنيد تو دماغتون پيشنهاد مي كنم اين كتاب رو بخونيد .

 

 

 

1

تو

حس آن هديه ي الهي هستي

وقتي كه نفس نفس هاي  جواني ام

بر خط ِ تيز ِ چاقويي

تهديدي سرخ

مي شود

 

 

2

 

تو

تنها وسوسه ي خواب آلودگي هستي

و قيلوله هاي نيمروزي را

همچون هُرم داغ بوسه

عطشناك مي كني

 

 

3

 

تو

آخر واژه هامي

ابتداي ترانه ها

فقط تو رو كم ميارم

نبض عزل امشب بيا

 

عصري باراني  

 

قرار بود اول فقط يه ليوان چاي بعدازظهر باشد و بس، بعد صداي شازده هم شد موسيقي ِ متن ، رگبار بهاري كه زد دلم هوس كرد برم تو بهار خواب و چايم رو كنار نم نم بارون كه داشت ديگه شر شر مي شد بخورم بعد كنار دود و بخار و نم نم و صداي شازده كه داشت مي گفت  " من روي قمار چشمات همه زندگيمو باختم " يهو دلم هوا كرد عاشق بشم ، بعد ديدم اي دل غافل از كجا به كجا رسيدم

راستي راستي اين روزا هوا حسابي " عاشق شو " شده

 

 

 

 

ساعت حدود سه نيمه شب بود و من از ساعت يك همينجور تو تخت خر غلت مي‌زدم و خوابم نمي برد و داشتم به انتهاي داستانم فكر مي كردم كه نمي‌دونم چه مرگي گرفته بودم كه نمي تونستم جمعش كنم كه يه نفس تا فصل آخرنوشته بودم و نمي دونم يهو چي شده بود كه عين خر مش مراد كه تو گل مي مونه من هم تو فصل آخر گيركرده بودم . دلم كشيد يه قهوه ي غليظ ِ بي شيرو شكر بخورم بلند شدم و يه قهوه واسه خودم رديف كردم و همينجور كه داشتم به داستانم فكر مي‌كردم رفتم سمت قلم و كاغذ تا بلكه بتونم يه چيزي بنويسم قرار بود صحنه ي خودكشي الهه رو بنويسم بايد الهه رو مي بردم بالاي يه پل بلند و از اون بالا پرتش مي كردم پايين خوشبختانه حس و حال پرت كردن رو مي‌تونستم در بيارم آخه چند ماه پيش كه دوباره حالم بد شده بود علاقه ي عجيبي پيدا كرده بودم كه خودم رو ازبلندي پرت كنم پايين اول از تخت و كاناپه شروع شد و بعد به پله رسيد و حتا يه بار از ارتفاع سه متري خودم رو پرت كردم پايين به خاطر همين بابت حس پرت كردن و اينكه از مبدا تا مقصد تو دل آدم چه اتفاقي مي افته مشكلي نداشتم يه پل رو بايد درنظر مي گرفتم كه تو اون لحظه پل كريم خان تو ذهنم اومد البته بايد الهه رو مي بردم بالاي يه پل بلند تر ولي سه نيمه شب حس و حالش رو نداشتم به يه پل بلند تر فكر كنم به خاطرهمين به همين كريم خان رضايت دادم همينطور كه داشتم فكر مي كردم يه دفعه حس كردم الهه روبروم نشسته با همون لباس آسايشگاه و داره از ايليا برام تعريف مي كنه شونه هاش مي‌لرزه  و جاي زخم هاي ناسورش رو نشونم ميده واز تمام لحظاتي كه تو نيمه راه رفتن ، برگشته ميگه ،  من هم چون هيچي به ذهنم نمي رسيد كه بتونم آرومش كنم گُه گيجه گرفته بودم چكار كنم به خاطر همين مثه اين خُزملنگا  جاي زخمهاي روي دستم رو نشونش ميدادم كه تا بهش ثابت كنم هردومون يه روزاي سختي رو پشت سر گذاشتيم تا بتونيم سرپا بايستيم تا بتونيم بمونيم و كم نياريم تا بتونيم شكست رو شكست بديم تا ازشكست به مرگ نرسيم چون آدمي كه شكست مي خوره اگه نتونه پاشه واسه فراموش كردن شكستش مجبوره يه بلايي سر خودش بياره ساعت از پنج گذشته بود و قهوه م سرد شده بود و هنوز ته داستانم رو جمع نكرده بودم و من حس مي كردم چقدر الهه رو دوست دارم حتا اگه اين داستان رو هيچ وقت تموم نكنم حتا اگه هيچ وقت داستان نويس نشم مگه من از داستان چي مي خوام ؟ همين لحظه هاش همين خلسه هاي گاه و بيگاهش كه مياد و ميره حالا گيريم هيچ وقت داستان نويس نشم همين خلسه ها رو عشق است .

 

 

آدم روي رفاقت سنگ ، درخت ، آسمان و ... بهتر مي تواند

حساب كند تا روي رفاقت آدم ها .

یه با معرفت پیدا نمیشه به من عیدی بده

 

 

1.    دل من حالش خوشه اصلن بلد نيست بگيره

2.  هفته ي ديگه بايد داستان بخونم و هنوز ته داستانم رو جمع نكردم واقعن حس و حالش رو ندارم با اينكه ميدونم قراره چه اتفاقي بيفته و همه چيز دكوپاژ شده تو ذهنم هست ولي دستم به قلم نميره و نميدونم داستان تو كدوم چاكراي مزخرفم  گير كرده با اينكه قبل از عيد من و مجتبي شورش كرديم و جزء داستان نويس هاي آزاد شديم ولي دوست دارم اين داستانم رو بچه ها بشنون و نظر بدن آخه خيلي سلينجري شده ( به اين ميگن خود شيفتگي ؟)

3.   دختر خاله ي عزيز يه ماهي ميشه كه از انگليس اومده ايران و من هنوز فرصت نكردم كه ببرمش تهران گردي قراره يه سري از اين جينگيلي پينگيلي هاي سنتي هم بخره كه خاله گفته بود من متخصص اينجور چيزا هستم و قرار شد ببرمش براي خريد اميدوارم تو اين هفته قرارمون مدار بشه و اين بچه دست خالي برنگرده انگليس چون قرار شده اگه اونور يه كيس خوشگل و دست به جيب پيدا كرد حواله ش كنه براي من به هرحال من هم بايد هواشو داشته باشم به اين ميگن همزيستي مسالمت آميز .

4.  از فيلمهاي تازه اكران شده هيچ كدوم رو نديدم ... اول قرار بود با آبجي خانم بريم كه نشد يعني كلن به اون اميدي نيست بعد قرار شد با پويا و محمود بريم فيلم بيضايي رو ببينيم كه اون دوتا هم تو زرد از آب  در اومدن  پري هم  كه تا بخواد از خواب بيدار شه شبه حسين هم حرف بامزه اي زد گفت صبر كن من از كيش برگردم بريم بيست من هم گفتم باش تا صبح دولتت بدمد خلاصه به همه تا آخر هفته وقت دادم فكر كنم آخر سرهم جمال خودم رو عشق باشد

5.    داري ميگذري از من داري رد ميشي آسون حرفي برات ندارم بغضمو كردي پنهون

6.  بايد كم كم به فكر خونه تكوني باشم آخه من عادت دارم بعد از عيد خونه مو مي تكونم ديو سفيده رو كه مي شناسيد من يه چيزي هستم تو مايه هاي ديو سفيده تو عيد آشپزخونه مو صفا دادم و حالا وقتي چاي دم مي كنم همچين كيفي ميده كه نگو يعني بوي تميزي از فنجون ها بلند ميشه كه حسابي كيفم كوك ميشه آبجي خانم مي گفت يه ماه ديگه دوباره همون آشه و همون كاسه تو روخدا تو سال جديد اين شلختگي رو بذار كنار" قول ميدم ولي تضمين نمي كنم"

7.  تو عيد هرجايي كه بودم يعني اگه تو دستشويي هم بودم سريع كارم رو تموم مي كردم و  سر ساعت هشت جلوي تلويزيون مي نشستم تا كلاه قرمزي رو ببينم و بيشتر از همه عاشق پسرعمه زا شده بودم عجب شخصيت پردازي ِ فوق العاده اي داشت اين بچه منو كه حسابي شيفته ي خودش كرده بود اگه من سه چار تا رفيق مثه اين عروسكها داشتم هيچ غمي نداشتم

8.  پارسال اوضاع عيدي گرفتن خيلي اسفناك بود همه به لنگهاي دراز من نگاه مي كردن و عيدي نميدادن البته وجود غزل هم مزيد برعلت بود به خاطرهمين امسال اعتصاب كردم و هيچ جا عيد ديدني نرفتم به غيراز خونه ي عمه خانم و خاله جان كه البته ضرب و زور و گرز رستم  عيدي هم گرفتم خلاصه اينكه هنوز دلم عيدي مي خواد .

9.  تو عيد چند تا خواننده و آهنگ جديد كشف كردم كه هنوز دارم زيرو روشون مي كنم و با آهنگها و ترانه هاشون كيف مي كنم .... يه سري هم به كافه نادري زدم كه حال و هواي قديم رو نداشت و ديگه محاله پامو اونجا بذارم .... تو بيكاري يه معجون جديدي با هات چاكلت و نسكافه ساختم كه معركه شده .... برفي هم كه چند روز پيش باريد به خاطرمن بود ( به اين ديگه نميگن خود شيفتگي ) آخه با خدا يه خورده حسابي داشتم از سال پيش كه صاف شد

10.                      شعارم هم همچنان به قوت خودش باقيه

 

 

 

 

مثل اينكه قرار نيست تموم بشه قصه ي اين خاله زنك بازي ها .. عجب خيال خامي ... تموم بشه ؟ اون هم قصه اي كه استحكامش به قدمت يه تاريخه و پايه ش اينقدر محكم بتن ريزي شده كه حضرت جرجيس هم نمي تونه از جاش تكونش بده .. باز شده حكايت جنگ و توت فرنگي و دل ما .. من يكي كه زدم به رگ بي خيالي  راستش چند ماهي هست كه به صورت طرح كاد از اين شعار استفاده مي كنم

" گور باباش ، كون لقش "

جون شما تو اين چند ماه كه عجيب جواب داده و بالاخونه حسابي راحته به خاطر همين تصميم گرفتم اين شعار رو به عنوان شعار امسال قرار بدم بلكه از شر اين دكتر كوتوله كه منو ياد اون بُزه تو ي دهكده حيوانات ميندازه راحت بشم كه تا ميام دستور قرص هاي اين ماهش رو حفظ كنم و بفهمم چي به چي هست و براساس رنگ هاش برنامه ريزي كنم و با خوش رنگ هاش خوش و بش كنم و با بدگل هاش راه بيام  ماه بعد ميشه و قرصهاي جديد و مصيبت جديد كه نمي دونم بايد چه گلي به سرم بگيرم باهاشون ... خلاصه اينكه از وزن اين شعار حسابي خوشمان آمده و داريم حسابي باهاش كيف مي كنيم و هركي نگاه چپ بهمون انداخت سريع يه گور باباش كون لقش حواله ش مي كنيم و راهيش مي كنيم .. به هرحال اين روزا احساس خود خوش خوشانه اي بهمون دست داده شما هم يه امتحاني بكنيد امتحانش مجانيه اما بالاغيرتن نثار مخلصتون نكنيد آخه اين روزا هركي از راه رسيده يه لگدي نثار گرده ي ما كرده شما ديگه كوتاه بيايد