به مشاور نگاه میکنم .حرف میزنه هی حرف میزنه هی حرف میزنه ...من گوش نمیدم فقط نگاش میکنم بعد قاتی میکنم دلم میخواد بکوبم رو میز بعد یقه شو بچسبم و بگم آخه سگ پدر تخم جن چه معنی داره مشاور آدم اینقدر خوشکل باشه ؟هان؟هان؟

چن تا نفس عمیق از توی شکم بکش ...آهان ...آهان...همینه ....بی خیال خوشگلی واسه نگاه کردن دیگه ...به قول آق کاتب :آهای ایها الناس این همه خرج کردم یه چیکه نگام کنید بعد حالا که نگاه میکنیم میگید هیزه؟

آقای روانکاو یا به قول خودش مشاور یا به قول من تخم جن توصیه هایی میکنه فوق ایمنی ...من بازم بر و بر نگاش میکنم دلم میخواد بهش بگم :تو توصیه نکن جیگر خسته میشی

والا به خدا ...این چه وضیه

تو فرض کن درد تکیلاست که می نوشم

اصن هرچی دوست داری فرض کن ولی لطفا هی نگو برو تو آینه خودتو نگاه کن ...خودم میدونم آینه ی لعنتی کجاست...پس هی نگو


خاله نبود  ...آلبومی که روی کاناپه بود برداشتم ...باز که کردم سرم تیر کشید ...دردش پیچید تو گردنم...گردی ِ صورت داریوش بود توی کفن سفید ...ورق زدم ...عکسای تدفینش بود و تشییع جنازه که این آخریهارو دیده بودم قبلن ....عکسایی که سالها پیش از تو آلبوم در آوردم و گذاشتم ته یکی از کشوها ....محمود آشفته بود ژولیده تر از همیشه ولو شد روی کاناپه ...گفتم اینا کجا بودن ممودی ؟ندیده بودم تا حالا ...گفت آره دیروز از تو خرت و پرتای انباری پیدا کردم ....گفتم خلی مریضی خری آزار داری بی شعور؟مامان خودش دل غشه داره اینارم ردیف کردی که چی بشه ؟ژلوفن داری ؟ .....ولو شدم رو زمین ....

داریوش از سرکوچه میومد ...با همون لباسای خاکی و پوتینهای سیاه...روی پله ی جلوی خونه نشسته بودم ..اول دماغمو میگرفت و میگفت چطوری عروسک توپولو ...ممودی کو ؟اذیتت که نکرده؟ بعد هم زانو میزد رو زمین پشتشو میکرد به من تا برم رو کولش ...بلند که میشد ادا در میاورد که مثلن سنگین شدی ...میگفت اوه اوه اوه چن تا قرص نعنا از جفی کش رفتی اینهمه سنگین شدی ؟همونجور که رو کولش بودم میرفت تو خونه دور میزد و جلوی در میذاشت پایین ...پوتیناشو درمیاورد و جفت میکرد ،یه اخمی میکرد به من و میگفت پات نکنیا توپولو ....بعد میرفت پیش خاله ...بعد هم میگفت :قرقری خانوم برو ممودی رو پیدا کن سه تایی بریم بستنی بخوریم ...کیف میکردم ...وقتی میخواست بره خط اول حسابی موهامو به هم میریخت بعد میگفت دیگه قرص نعنا کش نری ..باشه ..بعد اینقدر قلقلکم میداد تا اشکم از خنده در بیاد و بالاخره بگم خب خب ...هر بار میرفت جبهه تا برگرده مخ مامان و خاله رو میخوردم از بس میپرسیدم :پس داریوش کی میاد ؟

ژلوفن و لیوان آب رو داد دستم ...گفتم ممودی اگه داریوش بود خیلی خوب میشد نه ؟چند دقیقه ای فکر کرد ...گفت آره حتما اوضاع فرق میکرد ..اوضاع من ...مامان ...فکر کنم دید بغض کردم با نوک پاش زد رو زانوم و گفت مخصوصا واسه تو عروسک توپولوی قرقری خانوم ...گفتم خیلی رذلی که هنوز یادت مونده....هردو خنده مون گرفته بود ...از شهریور به بعد اولین بار بود خنده شو میدیدم ....

 



یک ساعت برای خودت نباش تا بدونی یه عمر برای من نبودن چه دردی داره