
سارافون بندی ِ کرم پوشیده بودم و جین مشکی ،
اون کفش قرمزام که بابا خیلی دوسشون داشت پام بود ، هارمونی نداشت ولی اون روز
پوشیدم چون یه حسی بهم می گفت امروز یه روز دیگه ست . نشسته بودم رو پله های سینما
فلسطین ، یعنی تقریبا پخش زمین شده بودم . از صبح از این کلاس به اون کلاس رفته بودم و به قول مامان خانم انگار
قرار بود تمام قله های هنر رو فتح کنم . طبق معمول یه پفک گنده هم داشتم می خوردم
و به تیپ و قیافه های عجیب و غریبی نگاه می کردم که می گفتن تیپ هنری
!!!!!!!!!!!!! جشنواره ی فیلمهای کوتاه بود . مریم تازه دو ترم فرانسه خونده بود و
منو کشون کشون برد جشنواره که قرار بود اون سانس یه فیلم کوتاه فرانسوی به زبون
اصلی پخش کنن و من هم مدام غر می زدم آخه منو چه به فیلم زبون اصلی اونم فیلم
کوتاه ؟ سه تا صندلی رو اشغال کردیم ، من ، مریم و مقواها و کاغذهای لوله شده و
وسایل من .
مریم زل زده بود به پرده ی سینما و من هم هی می
گفتم می فهمی چی میگن به من هم بگو . یه دفعه دیدم پسره ، دختره رو چسبوند به میله
ی دیگ بخار و بوسیدش و مریم گفت داره می بوسدش . گفتم ای ول زحمت کشیدی زبون نمی
فهمم کور که نیستم ، این صحنه ها بین المللی شده و احتیاجی به ترجمه نداره . از
صدای دست زدن ها فهمیدن ملت ایرانی روشنفکر و غیر روشنفکر نداره و همه کلا تو صحنه
زندگی می کنن .
پنج دقیقه بعد به مریم گفتم من که هیچی از این
فیلم سردر نمیارم تو می خواهی بمونی بمون ، من میرم . لوله های کاغذ رو گذاشتم تو
کوله پشتی م و مقواها و وسایل هم زدم زیر بغلم . بلند که شدم مقواها
زااااااااااااارپ افتاد زمین و همچین دور خودم چرخیدم که انگار وسط دشت لوت
وایسادم ، دولا که شدم کاغذهای لوله شده ی تو کوله پشتی م ززززززززززرپ خورد تو سر
بنده خدای جلویی و تخته شستی هم ولو شد زمین . گندی که زده بودم رو زیر اخم و تخم
و غرغر های مریم جمع کردم و زدم بیرون . اون بنده خدا کمک کرد و وسایل رو آورد و اومد و اومد اومد و .... رفتیم و
رفتیم و رفتیم تا ..... نمی دونم چقدر ؟ تا هوا تاریک شد تا بحث گل انداخت تا رسید
به اون روز که گفتی اول کفشاتو دیدم تا رسید به حرف و حرف و تا رسید به این روز ،
به همه ی خاطره هاش که با چه عذابی گذاشتمش پشت سر تا رسید به امروز که بشنوم این
آهنگ رو :
از این زندگی خالی / منو ببر به اون سالی
که تو اسممو پرسیدی / به روزی که منو دیدی
به پله های خاموشی / که با من روبرو میشی
یه جور زل بزن انگاری / نمیشه چشم برداری
از این اشکی که می لرزه / منو ببر به اون لحظه
به اون ترانه ی شادی / که تو یاد من افتادی
به احساسی که درگیره / به حرفی که نفس گیره
از این دنیا که بی ذوقه / منو ببر به اون موقع
منو ببر به اون حالت / همون حرفا همون ساعت
به اندوه غروبی که / به دلشوره ی خوبی که
تو چشمام خیره می مونی / به من چیزی بفهمونی
تا صدباره من با یه آهنگ متلاشی بشم ، تا دوباره
زنده بشن خاطراتی که خیلی وقته گذاشتمشون پشت سرو گفتم بذار فقط خاطره بمونن و هر
از گاهی بیان و سرک بکشن و برن ، بدون عذاب ، بدون درد ، بدون رنج و اشک و آه ، که
خب مرام به خرج دادن خاطره ها و فقط سرک
کشیدن و گهگاهی هم زورشون زیاد شدو به اشک نشوندن منو .
دست کشیدم رو ذهنم و خاطره ها رو پاک کردم ، چراغ
رو خاموش کردم ، دراز کشیدم رو زمین ، خیره شدم به گل سیگار که تو سیاهی ِ اتاق
برق میزد ، که یهو این آهنگ شره کرد رو تاریکی ِ اتاق :
واست زوده بفهمی من چرا آواره ی دردم
واسم دیره از این خلوت به شهر عشق برگردم