the bow



لولیتا به روایت کیم کی دوک


اگه عشق ، این کیمیای مس وجود ، خیلی دیر به سراغت بیاد باید هم به طرف خدا تیر پرتاب کنی . آدمهای دنیای کیم کی دوک به ندرت حرف میزنن و خیلی اوقات اصلا حرف نمی زنن و این خاموش بودنشون جذاب ترشون می کنه .

قصد مقایسه این عشق با عشق هومبر- هومبر نسبت به لولیتا رو ندارم چون تفاوت از زمین تا آسمان است اما شاید بشه به اینجور عشقها گفت عشق نا متعارف یا به قول خودم عشق هذیانی .

فیلمهای آسیای شرقی پر از رنگ و نور هست اینقدر که گاهی تلخی ِ فیلم رو کمی تعدیل می کنه . the bow حکایت عشق بود شاید بی عین بی شین بی قاف .


آدمهای تنهای وانگ کار وای


دل نبند ، دلبسته نشو ، یا راه دل بریدن رو یاد بگیر ، یا جایگزین کن ، جایگزین .




ما هیچ گاه هم دیگر را به تامل نمی نگریم

زیرا مجال نیست

این گونه است که عزیز ترین کسانمان را در چشم به هم زدنی

به حوصله ی زمان از یاد می بریم

به لاهوت سردرد

به ناسوت سردرد

پس گره بزن سبزه یی را به نماد

منظره یی را به تامل نشانه کن

تا بل سبک شوم در آن ظلمات ، بر رد پاهای آشنایت

در لحظه همسفرم شو

 به تعهد نه ، به تمرکز بیا


حسین پناهی

به اون شبا که خندونم / که تقدیر ُ نمی دونم


سارافون بندی ِ کرم پوشیده بودم و جین مشکی ، اون کفش قرمزام که بابا خیلی دوسشون داشت پام بود ، هارمونی نداشت ولی اون روز پوشیدم چون یه حسی بهم می گفت امروز یه روز دیگه ست . نشسته بودم رو پله های سینما فلسطین ، یعنی تقریبا پخش زمین شده بودم . از صبح از این کلاس به  اون کلاس رفته بودم و به قول مامان خانم انگار قرار بود تمام قله های هنر رو فتح کنم . طبق معمول یه پفک گنده هم داشتم می خوردم و به تیپ و قیافه های عجیب و غریبی نگاه می کردم که می گفتن تیپ هنری !!!!!!!!!!!!! جشنواره ی فیلمهای کوتاه بود . مریم تازه دو ترم فرانسه خونده بود و منو کشون کشون برد جشنواره که قرار بود اون سانس یه فیلم کوتاه فرانسوی به زبون اصلی پخش کنن و من هم مدام غر می زدم آخه منو چه به فیلم زبون اصلی اونم فیلم کوتاه ؟ سه تا صندلی رو اشغال کردیم ، من ، مریم و مقواها و کاغذهای لوله شده و وسایل من .

مریم زل زده بود به پرده ی سینما و من هم هی می گفتم می فهمی چی میگن به من هم بگو . یه دفعه دیدم پسره ، دختره رو چسبوند به میله ی دیگ بخار و بوسیدش و مریم گفت داره می بوسدش . گفتم ای ول زحمت کشیدی زبون نمی فهمم کور که نیستم ، این صحنه ها بین المللی شده و احتیاجی به ترجمه نداره . از صدای دست زدن ها فهمیدن ملت ایرانی روشنفکر و غیر روشنفکر نداره و همه کلا تو صحنه زندگی می کنن .

پنج دقیقه بعد به مریم گفتم من که هیچی از این فیلم سردر نمیارم تو می خواهی بمونی بمون ، من میرم . لوله های کاغذ رو گذاشتم تو کوله پشتی م و مقواها و وسایل هم زدم زیر بغلم . بلند که شدم مقواها زااااااااااااارپ افتاد زمین و همچین دور خودم چرخیدم که انگار وسط دشت لوت وایسادم ، دولا که شدم کاغذهای لوله شده ی تو کوله پشتی م ززززززززززرپ خورد تو سر بنده خدای جلویی و تخته شستی هم ولو شد زمین . گندی که زده بودم رو زیر اخم و تخم و غرغر های مریم جمع کردم و زدم بیرون . اون بنده خدا کمک کرد و وسایل  رو آورد و اومد و اومد اومد و .... رفتیم و رفتیم و رفتیم تا ..... نمی دونم چقدر ؟ تا هوا تاریک شد تا بحث گل انداخت تا رسید به اون روز که گفتی اول کفشاتو دیدم تا رسید به حرف و حرف و تا رسید به این روز ، به همه ی خاطره هاش که با چه عذابی گذاشتمش پشت سر تا رسید به امروز که بشنوم این آهنگ رو :

از این زندگی خالی / منو ببر به اون سالی

که تو اسممو پرسیدی / به روزی که منو دیدی

به پله های خاموشی / که با من روبرو میشی

یه جور زل بزن انگاری / نمیشه چشم برداری

از این اشکی که می لرزه / منو ببر به اون لحظه

به اون ترانه ی شادی / که تو یاد من افتادی

به احساسی که درگیره / به حرفی که نفس گیره

از این دنیا که بی ذوقه / منو ببر به اون موقع

منو ببر به اون حالت / همون حرفا همون ساعت

به اندوه غروبی که / به دلشوره ی خوبی که

تو چشمام خیره می مونی / به من چیزی بفهمونی

 

تا صدباره من با یه آهنگ متلاشی بشم ، تا دوباره زنده بشن خاطراتی که خیلی وقته گذاشتمشون پشت سرو گفتم بذار فقط خاطره بمونن و هر از گاهی بیان و سرک بکشن و برن ، بدون عذاب ، بدون درد ، بدون رنج و اشک و آه ، که خب مرام به خرج دادن خاطره ها  و فقط سرک کشیدن و گهگاهی هم زورشون زیاد شدو به اشک نشوندن منو .

دست کشیدم رو ذهنم و خاطره ها رو پاک کردم ، چراغ رو خاموش کردم ، دراز کشیدم رو زمین ، خیره شدم به گل سیگار که تو سیاهی ِ اتاق برق میزد ، که یهو این آهنگ شره کرد رو تاریکی ِ اتاق :

واست زوده بفهمی من  چرا آواره ی دردم

واسم دیره از این خلوت به شهر عشق برگردم

 

 

 

 

ما منتظر دومیش هستیم

قول داده بودم که دیگه کتاب ایرانی نخونم و همچنان بر سر پیمان هستم . به غیر از " من ، ایاز ، ماهو " ی لیلا هیچ کتاب ایرانی دیگه ای نخوندم . اگه قرار باشه کتاب دوستانم که میدونم چه زحمتی واسه نوشتنش کشیدن نخونم پس چکار کنم ؟ برم سارا سالار و شهسواری بخونم که آخر سر بفهمم نویسنده نشسته و داره به ریش خواننده می خنده ؟

خوشحالم بالاخره از اون جمع ده نفره که من همیشه به شوخی می گفتم " نویسندگان بزرگ وآینده سازان جهان داستان " یکی همت کرد و مجموعه داستانش رو چاپ کرد هرچند من خودم به شخصه فکر نمی کنم جربزه ی همچین کاری رو داشته باشم چون من برخلاف لیلا که برای نوشتن برنامه ریزی و هدف و آینده داره ، به سیاق توکلت علی الله و هرچه پیش آید خوش آید و بریم حالا ببینیم چی میشه ، داستان می نویسم . هنوز یادم نرفته وقتی رفتم اون بالا و به جای لیلا داستانش رو خوندم گفتم : من لیلا بابایی فلاح نیستم ولی اگه از این داستان خوشتون اومد من لیلا بابایی فلاح هستم . بالاخره حضار نفهمیدن من بابایی فلاح هستم یا لیلا بابایی فلاح نیستم . به هرحال نقدی راجع به این کتاب ندارم چون بچه ها تو پاتوق راجع به این داستان ها حسابی تو سرو کله ی همدیگه ولیلا  کوبیدن و اصولا من و لیلا کارهای همدیگه رو نقد نمی کنیم چون اولا من خر تر از اونی هستم که شماها فکرشو می کنید و خیلی به ندرت پیش میاد دست تو داستانم ببرم و دوما جهان داستان نویسی ِ لیلا جوریه که به نظرات چپر چلاق و خل مآبانه ی من نیازی نداره .

 

چه می کنه این موراکامی

همچنان خیمه زدم رو کتابهای خارجی ، کتابهای جدید رو می خونم و گهگاهی هم از کلاسیک ها می خونم . راستش جلد اول دن آرام رو دست گرفتم که بخونم ولی نصفه های کتاب فهمیدم نه من از پس خوندن چهار جلد کتابی که دوسش ندارم بر میام و نه شولوخوف نیازی به خواننده ای مثه من داره به خاطر همین گذاشتمش کنار. دوتا کتاب از موراکامی خوندم " دیدن دختر صد در صد دلخواه در صبح زیبای ماه آوریل " که یه مجموعه داستان از موراکامی ست . راستش من هنوز تو کف ِ داستان خواب از مجموعه داستان قبلیش یعنی " کجا ممکن است پیدایش کنم " هستم  از بس که این داستان سمبل و استعاره داشت به خاطر همین هنوز نتونستم کتاب جدیدش رو هضم کنم و رو دلم مونده ." از دو که حرف می زنم از چه حرف می زنم " این کتاب که خاطرات موراکامی به قلم خودش  هست دیوانه کننده بود . وقتی می خوندمش هی به خودم می گفتم من آدمم یا موراکامی ؟ نمی تونستم بفهمم یعنی چی که آدم تو صبح یه روز برفی به جای اینکه لحاف رو بکشه رو کله ش و یه غلتی تو رختخواب گرم و نرم خودش بزنه ، بلند شه و کفش دو بپوشه و بره برای مسابقه ی فوق ماراتن تمرین کنه . همش فکر می کردم موراکامی واقعا داره از زندگیش لذت می بره ؟ به هرحال هاروکی ، تو همچنان بدو ؛ ولی من ترجیح میدم همینجا رو کاناپه ی خودم لم بدم و با دود سیگار و قهوه خودمو خفه کنم و رمان های تورو بخونم چون من به عرض زندگی بیشتر از طولش فکر می کنم . تو بدو و من می شینم ببینیم کدوممون به مقصد می رسه .

 

چند روایت دیگر

 

1.       منتظر نشستم تا یکی که نظراتش رو در مورد کتاب قبول دارم یه چیزی راجع به " نام من سرخ " اورهان پاموک بگه تا دل رو به دریا بزنم و برم کتابش رو بخرم آخه خداییش زور داره چهارده هزار تومان پول نقد رایچ مملکت رو بدی بالای کتابی که شاید خوشت نیاد . شاید هم منتظر موندم یکی بزنه به سرش و این کتاب رو در کمال دیوانگی برای من بخره .

2.       چرا من فکر می کنم بولگاکف نویسنده ی خوبی نیست ؟ دل سگ و مرشد و مارگریتا رو دوست داشتم و الان هم دارم برف سیاه رو می خونم و خوشم اومده ولی چرا بازم من فکر می کنم بولگاکف نویسنده ی خوبی نیست ؟

3.       این روزا همش دارم به این جمله ی لعنتی فکر می کنم که واقعا ما بچه های نسل وسط تاریخ هستیم و هیچ چیز درست درمونی نداشتیم و نداریم و احتمالا نخواهیم داشت

یکی بگه این رمان مهرجویی چه جور کتابیه ؟ از هامون هم توش خبری هست یا نه ؟



دارم از دست خودم خسته میشم

چرا دستامو نمی فهمه کسی ؟