...



همسایه مون بچه شو آورد گذاشت پیش من تا خودش بره دکتر . دختر تپل مپل و بامزه ای داره ، از اون تپلی هایی که من در مقابلشون نمی تونم مقاومت کنم و دوست دارم گازشون بگیرم . نیم ساعت اول اندازه ی یه باغ وحش واسش صدا در آوردم تا سرگرمش کنم ،بعد هم برای اینکه کار فرهنگی بکنم واسش کتاب شازده کوچولو رو خوندم ، عکسهای کتاب رو که می دید قن و قون می کرد ولی فکر می کنم چندان خوشش نیومد . هرچی که خودم می خوردم یه ذره هم میذاشتم تو دهن اون ، آخه همچین مظلومانه نگاه می کرد و ملچ و مولوچ می کرد که خداییش دلم می سوخت . اینقدر نرم بود که ترسیدم اگه گازش بگیرم جای دندونم بمونه و به جرم بچه آزاری جلبم کنن. با اینکه مامانش گفته بود تازه پوشکش رو عوض کردم و تا یه ساعت دیگه هم میام ولی مجبور شدم سه بار عوضش کنم اونم با چه فضاحتی ، دستکش و ... بچه هه در زمینه ی ریدن بیش فعال بود .وقتی هم که مامانش اومد نمی رفت بغلش و محکم چسبیده بود به من . گفتم حالا بیا و درستش کن ، قاطی کرده و مامانش رو نمی شناسه . راستش اگه میدونستم قراره سه بار عوضش کنم حتمن یه گاز درست حسابی ازش می گرفتم که حداقل آرزو به دل نمونم .

خاله بازی



شیرین : از صبح که میره بیرون تا بعدازظهر که برگرده صد بار زنگ می زنه . کجا بودی ، چی خریدی ، با کی حرف زدی ، چی خوردی چکار کردی ... این رسمن شکاکه

 

نیما : اصلن مراعات نمی کنه . بهش میگم من از مانتوی چسب بدم میاد ولی می پوشه . هفت قلم خودشو آرایش می کنه و میره بیرون . غیر قابل تحمل شده

 

شیرین : بهش صد بار گفتم من از ونگ ونگ بچه و بچه داری خوشم نمیاد ولی اصلن حالیش نیست . عزیز من ، من نمی تونم مسئولیت بچه رو قبول کنم

 

نیما : استخون خالی شده من چجوری حالیش کنم از هیکل باربی خوشم نمیاد

 

شیرین : تازه خیلی چیزهای دیگه هم هست که روم نمیشه بگم ( یه نگاهی به نیما انداخت و نیما سرش رو انداخت پایین ) فکر نمی کنم ما به نتیجه ای برسیم . طلاق و خلاص.

 

رو صندلی ِ بین نیما و شیرین نشسته بودم و ژله بستنی می خوردم وقتی حرفاشون تموم شد گفتم مرسی بچه ها این ژله بستنی عجیب چسبید . بلند شدم کیفم رو انداختم کولم و راه افتادم شیرین گفت کجا ؟ مثلن قرار بود به حرفای ماگوش کنی ، یه راهی جلو پامون بذاری . گفتم شما دوتا که نمی تونید با هم حرف بزنید و مشکلاتتون رو حل کنید غلط کردید ازدواج کردید شاید هم فکر کردید ازدواج خاله بازیه حالا میریم زیر یه سقف و یه مدت با هم هستیم و قربون صدقه هم میریم تا ببینیم بعد چی میشه . به شیرین گفتم : تو که از ونگ ونگ بچه بدت میومد تو که نمی خواستی آزادی هات محدود بشه تو که از آشپزی بدت میومد تو که نمی تونستی مسئولیت قبول کنی غلط کردی ازدواج کردی . به نیما هم گفتم تو از اول تیپ و لباس شیرین رو دیدی ندیدی ؟ از روز اول هم دیدی که به قول خودت دو پاره استخونه پس چرا پا پیش گذاشتی حتمن فکر کردی بعدها می تونم درستش کنم مگه برده خریدی؟ اگه شکاکی برو خودت رو درمان کن اگر هم از علاقه ست یه جوری بهش بفهمون . یه نگاهی به شیرین کردم و گفتم آخه خاک بر سر بی کلاست کنن آدم خودشو عین جعبه مداد رنگی درست می کنه و میاد تو خیابون ؟ نیما داشت لبخند میزد گفتم لازم نیست بُل بگیری همچین بی تقصیر هم نیستی . بعد به هردوشون گفتم من مخالف طلاق نیستم ولی به نظرم طلاق آخرین و ناگزیر ترین راهه نه اولین و بهترینش .

شیرین گفت تو موقعیت من قرار نگرفتی که بفهمی طلاق بهترین راهه . گفتم من هیچ وقت تو موقعیت تو قرار نمی گیرم چون من اگه قرار باشه گذشت کردن و وقف کردن رو یاد نگیرم گُه می خورم ازدواج کنم . بعد گفتم راستی بچه ها پیشنهاد می کنم از این ژله بستنی سفارش بدید ، مزه ش معرکه ست ، شاید بعدها هیچ وقت نتونید با هم ژله بستنی بخورید .

از کافه که زدم بیرون به خاطر رفتارم کمی ناراحت بودم . شاید می تونستم یه ساعت براشون سخنرانی کنم و از محاسن با هم بودن بگم و از اینجور حرفا ولی مطمئن بودم تا وقتی که خودشون به این نتیجه نرسن که باید هرجور شده با هم بمونن هیچ حرفی روشون اثر نمیذاره . به خودم گفتم شهیار کجایی که این روزا دیگه این شعارت به هیچ دردی نمی خوره : عشق یعنی وقف یکدیگر شدن .

 

 



قهر

 

گاهی اوقات پیش اومده که وقتی شعری رو از زبون یک نفر دیگه می شنوم خیلی به دلم می شینه یه جور خاصی . این شعر فروغ رو دوست داشتم اما وقتی تو ظهیرالدوله یه نفر این شعر رو خوند با یه لحن خیلی زیبایی حس کردم چقدر این شعر عمیق و زیباست جوری به دلم نشست که قبل از اون اینجوری ننشسته بود .

 

 

نگه دگر به سوی من چه می کنی

چو در بر رقیب من نشسته ای

به حیرتم که بعد از آن فریب ها

تو هم پی فریب من نشسته ای

به چشم خویش دیدم آن شب ای خدا

که جام خود به جام دیگری زدی

چو فال حافظ آن میانه باز شد

تو فال خود به نام دیگری زدی

برو برو به سوی او مرا چه غم

تو آفتابی او زمین من آسمان

بر او بتاب زانکه من نشسته ام

به ناز روی شانه ی ستارگان

بر او بتاب زانکه گریه می کند

در این میانه قلب من به حال او

کمال عشق باشد این گذشتها

دل تو مال من تن تو مال او

تو که مرا به پرده ها کشیده ای

چگونه ره نبرده ای به راز من

گذشتم از تن تو زانکه در جهان

تنی نبود مقصد نیاز من

اگر به سویت این چنین دویده ام

به عشق عاشقم نه بر وصال تو

به ظلمت شبان بی فروغ من

خیال عشق خوشتر از خیال تو

کنون که در کنار او نشسته ای

تو و شراب و دولت وصال او

گذشته رفت و آن فسانه کهنه شد

تن تو ماند و عشق بی زوال او

 



دیشب ساعت یک نصفه شب یه نفر زنگ زدو گفت : ترو خدا قطع نکن می خوام حرف بزنم . گفتم : خیل خب قطع نمی کنم به شرط اینکه حرف نزنی .

حاشیه نویسی های کتاب



فرار کن خرگوش

 

وقتی رمان خارجی می خونم می تونم المان های یه رمان خوب رو حس کنم . شخصیت پردازی ، توجه به جزئیات بدون به حاشیه رفتن ، نثر خوب و ... از خصوصیات یه رمان خوبه خصوصیاتی که متاسفانه تو خیلی از رمان های جدید ایرانی نمیشه پیدا کرد . فرار کن خرگوش در عین سادگی زیبا و عمیق بود مهم این نیست که تو رمان تعداد وقایع زیاد باشه مهم اینه که اون وقایع کم ،ارزش نوشتن داشته باشه .

" هری خرگوش این راه را طی کرده است مدارج پیشرفت را یکی یکی طی می کنید و بعد به اوج می رسید و همه هلهله می کنند همچنان رو به اوج دارید تا عاقبت به دنیای بزرگ ترها می پیوندید دنیایی که به دلیلی عجیب و غریب ابری و تره و تار است فراموشش نکرده اند بدتر از این ، اصلا اسمش را هم نشنیده اند با این حال هری خرگوش در دوره برو بیایش در سرتاسر ناحیه معروف بود ...."

 

فرارکن خرگوش/ جان آپدایک / نشر ققنوس/ 5800 تومان

 

به هادس خوش آمدید

 

خیلی بده که آدم یه رمان دویست و سه صفحه ای رو بخونه ولی آخر کتاب اصلن شخصیت اصلی رو نشناسه من نتونستم رودابه را بشناسم خط فکری و حال و هواش برام غریبه بود . شاید اگه زاویه دید کتاب اول شخص بود بهتر می شد . به هرحال این طرفداری های بلقیس سلیمانی از زنها و واکاوی مشکلات و دغدغه هاشون زیاد به دلم ننشست . دلیل آوردن این جمله ی اول کتاب که عنوان کتاب هم هست رو نفهمیدم صحنه ای که تو کل رمان هم توضیحی راجع بهش نیست .

به هادس خوش آمدید / بلقیس سلیمانی / نشر چشمه /4000 تومان

 

ویکُنت دو نیم شده

 

 

                                 

کالوینو نویسنده ی متفاوتیه . اینقدر متفاوت که کتابی مثه " شبی از شبهای زمستان مسافری " رو می نویسه اینقدر که زندگی این ویکنت رو می نویسه . راجع به این سوژه هیچ جا هیچ چیزی نخونده بودم . کتاب خوبی بود . این کتاب بخشی از یک تریولوژی به نام " نیاکان ما" ست و کتابهای دیگه ش " بارون درخت نشین " و " شوالیه ناموجود " است . کاری بود که ارزش خوندن داشت

ویکنت دو نیم شده / ایتالو کالوینو / پرویز شهدی/ نشرچشمه / 2500 تومان

 

روباه و لحظه های عربی

 

نمی دونم این چه کِکی هست که افتاده تنبون آدما که این روزا همه دوست دارن متفاوت باشن و تو این متفاوت بودن اینقدر شورش رو در آوردن که نمیشه حتا چشیدشون . این مجموعه داستان به نظرم تراوشات مغز یکی از همین آدمهای متفاوته که نمی دونم خود ش از این کتاب سر در آورد یا نه . بعضی داستانها خوب شروع شده بود ولی بعد خراب شده بود وبعضی ها هم که اصلن از اول هم خراب بود . تو داستان "چشم حشیشی" دلیل اینکه همه ی "د" ها رو "ذ" نوشته متوجه نشدم .ذنذان های برفی ذیذیم .

روباه و لحظه های عربی / مرتضا کربلایی لو/ افراز/ 2200 تومان

 

دیگر اسمت را عوض نکن

 

نامه های دو طرفه ی یک ایرانی و یک عراقی به همدیگه تو خط مقدم بهانه ی نوشتن این کتاب شده . ایده جالبی بود اینقدر که آدم فکر می کرد شاید جنگ هم می تونست یه شوخی باشه

 

دیگر اسمت را عوض نکن / مجید قیصری / نشر چشمه /2200 تومان

 

بهار63

دنیای هردمبیلی که بازیگرهاش خواننده میشن و خواننده هاش بازیگر و ورزشکارهاش مجری و منتقدهاش نویسنده و .... باید هم یه همچین رمانی چاپ کنه و به طرز احمقانه ای به چاپ دوم هم برسه .تک گویی های ذهنیه یه پسر خوش اشتها که خرو خرما رو با هم می خواد و این وسط هم برای اینکه عذاب وجدانش قلمبه نشه یه وقتایی هم یقه ی خودشو می گیره و محاکمه می کنه . نمی فهمم این نشر چشمه داره چکار می کنه

 

بهار 63/ مجتبا پور محسن/ نشر چشمه /2200 تومان  

 

هیولای دوست داشتنی 3


فرانکولا و مارگریتا


گیچ شده بودم ، درست نمی دونستم چه اتفاقی افتاده و اصلن چرا اتفاق افتاده حسم درست شبیه حسی بود که اولین بار موقع خوندن مرشد و مارگریتا داشتم . حسی که باعث شد برخلاف میل ام و با اینکه به خودم قول داده بودم ، برم سراغ کتاب مرشد و مارگریتا و چند باره فصلهای اولش رو بخونم . دقیقن باید از اینجا شروع کنم که حس می کردم فرانکولا فوق العاده ست یه شاهکار بی نظیر یعنی مطمئن بودم که فرانکولا از اول تا آخر باید با شکوه باقی بمونه ولی اینجوری نشد راستش اولین بار که کتاب مرشد و مارگریتا رو خوندم فهمیدم با یه شاهکار طرفم فصلهای اول هیجان بی نظیری به من میداد یه جور سرخوشی ظالمانه مثه مردی که انزال خودش رو کنترل می کنه تا هماغوشی ِ بیشتری داشته باشه من هم وقتی به لحظه های هیجان انگیز کتاب می رسیدم کتاب رو می بستم و شروع می کردم به راه رفتن چند ساعتی سراغ کتاب نمی رفتم چون دوست داشتم تو این سرخوشی ناب بمونم و عشق کنم ولی وقتی به اواسط کتاب رسیدم یهو انگار همه چیز خراب شد نمی تونستم این همه افسار گسیختگی ِ ذهنی رو تحمل کنم علاقه م از بین نرفته بود ولی هیچ سرخوشی ای هم در کار نبود و من فقط می خوندم تا اینکه به فصلهای پایانی ِ کتاب رسیدم و دیدم دوباره همون هیجان اومد سراغم هیچ دلیل موجهی نبود ولی تنها چیزی که باعث شد بارها و بارها مرشد و مارگریتا رو دست بگیرم و اون فصلهای اولش رو بخونم همون هیجان و سرخوشی بود ولی به دلایلی تصمیم گرفتم دیگه سراغش نرم و حالا این اتفاق برای بار دوم در مورد فرانکولا افتاد . اون هیجان اواسط کتاب فروکش کرد و آخرهای کتاب خودش رو دوباره نشون داد فکر می کنم این بی رحمانه ترین کاریه که یه نویسنده می تونه با مخاطبش بکنه یه برزخ واقعی . قضیه ی فرانکولا یه کم متفاوت بود چون من دلبستگی ِ عجیبی بهش پیدا کرده بودم و نمی تونستم اتفاقاتی که میانه های کتاب افتاد رو قبول کنم درست مثل اینکه لنی کت و شلوار مارک دار بپوشه و هر روز صبح بره بانک کارت بزنه و تا دو بعداز ظهر بدون هیچ هیجانی اونجا کار کنه این واقعن احمقانه ست .به هرحال هنوز گیج فرانکولا هستم و هی معلوم و مجهول هارو کنار هم میذارم تا به یه نتیجه ای برسم ولی فکر می کنم بی فایده باشه چون در مورد مرشد و مارگریتا هم نتونستم به حل معادله دست پیدا کنم . از دوباره خونیه کتاب وحشت دارم ولی مطمئنم بارهاو بارها ابتدا و انتهای زندگی فرانکولای معصوم و دوست داشتنی رو بخونم .

 

هیولای دوست داشتنی 2



داشتم هیولایی رو تجسم می کردم با قد 80/1 و وزن 70 کیلو . تجسم زیاد خوبی از آب در نیومد با قدش مشکلی ندارم چون به نظرم خیلی هم عالیه ولی هفتاد کیلو واسه یه هیولا یه کم ستمه بیشتر آدم رو یاد پسرای تی تیش مامانیه جردن یا گلادیاتورهای آریا شهر میندازه که موهاشون رو میزامپیلی می کنن و یه خط تمیز زیر ابروشون میندازن . به نظرم فرانکولا باید یه فکری به حال وزنش بکنه چون به خروس وزن ها می مونه اگه یه نموره وزنش بالا بره آدم بیشتر ازش حساب می بره . همینطور که تا دو بعد از نیمه شب بیدار بودم و سیگار با سیگار آتیش می زدم به این فکر می کردم که چجوری می تونم به این فرانکولای معصوم و بد شانس کمک کرد و در آخر به این نتیجه رسیدم که اگه یه فکری به حال وزنش بکنه حاضرم برای شروع یه بطری آب معدنی کوچیک رو از خون خودم پر کنم و واسش بفرستم فکر کنم از اینکه خیلی بی دردسر می تونه خون یه مونث خیر رو بنوشه حسابی سرکیف بیاد . تو قدم بعدی می تونم دوره بیفتم تو شهر و از تمام مونث های ( و در بعضی موارد مذکرها)خیربه اندازه ی یه سرنگ خون جمع کنم و رو بطری ها هم بنویسم اهدایی به فرانکولای دوست داشتنی ولی فکر نمی کنم کار زیاد آسونی باشه آخه کی میاد تو این دوره زمونه به یه نفر که عاشق یه هیولا شده کمک کنه و از یه سرنگ خون خودش بگذره ؟ به هرحال من تصمیم گرفتم هرجور که شده یه قدم مثبت برای فرانکولا بردارم ولی به شرطی که تا آخر تسلیم نشه و یه دفعه یه مینا از تو آستینش بیرون نیاره و قضیه رو مثه فیلمفارسی ها نکنه یعنی همینجوری به هیولائیت ِ خودش ادامه بده .

 

 

هیولای دوست داشتنی



 

 

فرانکولا

 

راستش دقیقن نمی دونم چرا وقتی این کتاب رو دیدم بدون هیچ تردیدی یا حتا خوندن چند صفحه از اون ، خریدمش . نمی دونم به خاطر فرانکولا بود یا به خاطر پرومته ی پسا مدرن . ولی از اسم کتاب خوشم اومد یه جورایی منو یاد فرانکنشتاین و دراکولا انداخت . بعد از تقریبن چند هفته که این کتاب لابه لای کتابهای دیگه ای که خریده بودم افتاده بود امروز رفتم سروقتش و شروع کردم به خوندن و عجیب اینکه دقیقن راجع به هیولایی ست که می خواد تلفیقی از فرانکنشتاین و دراکولا باشه . هنوز کتاب رو تموم نکردم ولی حسم بهم میگه از این کتاب خوشم خواهد آمد

 

4 آوریل

بعد از تجربه ی تلخ مشاوره با آن روان پزشک قلابی دیگر با هیچ کس مشورت نمی کنم اصلا این آدمهای عوضی را چه به این که یک هیولا را راه نمایی کنند ... علاقه ام را به همه چیز از دست داده ام نه ذوق موسیقی شنیدن دارم نه شور و شوقی برای بیرون رفتن از خانه دیگر به هیچ کس اعتماد ندارم حتا به خودم .

 

16 آوریل

در طول سه ماه گذشته دست کم ده بار دست به خودکشی زده ام اما بی فایده است انگار هیچ سمی روی من کار ساز نمی شود نه می میرم نه فراموش می کنم شرم آور است شرم آور.

 

18 آوریل

من می نویسم تا به گریه نیافتم من می نویسم تا تو هیولای درون ام از این که هستی تنهاتر نباشی یا من می نویسم که تو تنهایی و تو تنها خواهی ماند





 

از اوضاع اینجا پرسید ، گفتم گرونی ، فقر ، عدم امنیت ، تحریم ، تازه قراره تا چند وقت دیگه سگاشونو دوباره ول کنن تو خیابون خلاصه اوضاع گُهی شده . گفت پس چرا ول نمی کنی بیای این طرف ؟ گفتم میدونی ماهی ها چرا تو خشکی می میرن ؟ گفت به خاطر کمبود اکسیژن گفتم خب چرا آدما تو آب می میرن ؟ گفت به خاطر کمبود اکسیژن گفتم ما که نفهمیدیم بالاخره تو آب اکسیژن نیست یا تو خشکی .... گفت تسلیم بابا همون سفسطه های همیشگی که یعنی حرف مفت نزنم . قبول .

حاشیه نویسی های کتاب

این ساندویچ مایونز ندارد

 

فکر می کنم فقط سوزنی سمرقندی نفهمیده که من عاشق کارهای سلینجر هستم به خاطر همین اگه یه روز لیست خرید روزانه ی سلینجر هم منتشر بشه من با ولع می خونم . این مجموعه داستان شامل داستانهایی ست که سلینجر سالها پیش تو مجله های مختلف چاپ کرده بود تو این مجموعه میشه طرح های کتاب ناطور دشت رو دید و البته ادامه ی قصه های بیب تو مجموعه ی یادداشت های شخصی یک سرباز .از داستان برادران واریونی خیلی خوشم اومد

این ساندویچ مایونز ندارد/ سلینجر/نشر افق/ 5500 تومان

 

کتاب ویران

راستش از ابوتراب خسروی هیچی نخونده بودم این کتاب که یه مجموعه داستان است یه جورایی خیلی پیچیده بود یعنی با یه بار خوندن نمیشه ازش سردرآورد یکی از داستانها رو اصلن نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم و نیمه کاره رهاش کردم ولی بقیه داستان هارو تا انتها خوندم

کتاب ویران/ ابوتراب خسروی/ نشر چشمه /3500 تومان

 

نادیا

وقتی اسم آندره برتون میاد باید توقع یه کار سوررئالیست داشته باشیم . نادیا یه رمانس سوررئالیستی ست که من بعد از خوندن کتاب حس کردم فقط تخیل نبوده و برگرفته از زندگی خود برتون بوده . کتاب پنجاه تا عکس و نقاشی داره که بدون اینها کتاب از مفهوم می افته من حس می کنم بیشتر آدمایی که نقاشی سوررئال کار می کنند از این کتاب خیلی خوششون بیاد البته وقتی اسم کاوه میرعباسی هم به عنوان مترجم رو کتاب ثبت میشه باید قبول کرد که با یه کتاب خوب طرفیم . این کتاب رو گذاشتم تو لیست کتابهایی که باید یه بار دیگه بخونم

در ضمن درونمایه ی داستان راجع به نویسنده ای ست که با دختری به اسم نادیا آشنا میشه و حضور دختر مثه یه خوره می افته به جون نویسنده

نادیا / آندره برتون /ترجمه کاوه میرعباسی / نشر افق/2700 تومان

 

من آقام یا الاغ؟

نویسنده ی این مجموعه داستان فرزاد حسنی ست . البته نه اون فرزاد حسنی که بچه ی پررو و بی ادبیه که یه روزگاری مجری برنامه مزخرف کوله پشتی بود .این آقا ظاهرا وبلاگ نویس هست پشت جلد تعریف و تمجیدهایی می بینیم از مرضیه برومند ، توکا نیستانی، رضا عبداللهی و ... ولی راستش من اصلا از این کتاب خوشم نیومد و نمی دونم این همه تعریف واسه چی بود و البته نکته ی جالب اینه که آقای حسنی این کتاب رو به همه ی این کسانی که تعریفش رو کردن تقدیم کرده

من آقام یا الاغ/ فرزاد حسنی /نشر افراز/2500 تومان

 

شب ِ ممکن

کتاب خوبی بود . قلم محمد حسن شهسواری خوبه . من با پایان بندی ِ کتاب مشکل داشتم و زیاد نپسندیدم ولی به طور کل کتاب خوبی بود از اون کتابایی که باید موقع خوندنش کمی فسفر سوزوند . تعلیق داستان فوق العاده عالی بود . وسوسه شدم کتاب دیگه ی شهسواری یعنی پاگرد هم بگیرم و بخونم ولی هنوز فرصت خوندنش رو پیدا نکردم وفعلن رفته ته لیست .

 

شبِ ممکن / محمد حسن شهسواری/ نشر چشمه /3400 تومان

 

 

شاخ

از پیمان هوشمند زاده کتاب ها کردن رو خونده بودم و برخلاف نظر خیلی ها که می گفتند خیلی سطحی بود من باهاش کلی حال کردم . نثر و زبان هوشمند زاده رو دوست دارم یه جورایی مثه زبان سلین می مونه . یعنی به طور کل من از داستان هایی که یه نموره فحش و فضیحت داشته باشه خوشم میاد . شاخ به خوبی ها کردن نبود اما به هرحال ارزش یه بار خوندن رو داره

 

شاخ/ پیمان هوشمند زاده / نشر چشمه /2200 تومان