...
همسایه مون بچه شو آورد گذاشت پیش من تا خودش بره دکتر . دختر تپل مپل و بامزه ای داره ، از اون تپلی هایی که من در مقابلشون نمی تونم مقاومت کنم و دوست دارم گازشون بگیرم . نیم ساعت اول اندازه ی یه باغ وحش واسش صدا در آوردم تا سرگرمش کنم ،بعد هم برای اینکه کار فرهنگی بکنم واسش کتاب شازده کوچولو رو خوندم ، عکسهای کتاب رو که می دید قن و قون می کرد ولی فکر می کنم چندان خوشش نیومد . هرچی که خودم می خوردم یه ذره هم میذاشتم تو دهن اون ، آخه همچین مظلومانه نگاه می کرد و ملچ و مولوچ می کرد که خداییش دلم می سوخت . اینقدر نرم بود که ترسیدم اگه گازش بگیرم جای دندونم بمونه و به جرم بچه آزاری جلبم کنن. با اینکه مامانش گفته بود تازه پوشکش رو عوض کردم و تا یه ساعت دیگه هم میام ولی مجبور شدم سه بار عوضش کنم اونم با چه فضاحتی ، دستکش و ... بچه هه در زمینه ی ریدن بیش فعال بود .وقتی هم که مامانش اومد نمی رفت بغلش و محکم چسبیده بود به من . گفتم حالا بیا و درستش کن ، قاطی کرده و مامانش رو نمی شناسه . راستش اگه میدونستم قراره سه بار عوضش کنم حتمن یه گاز درست حسابی ازش می گرفتم که حداقل آرزو به دل نمونم .