ببخشید آبجی شمام جای خواهر ما ولی دختر نباس تا این موقع شب بیرون باشه اونم همچین جایی.
وسط اتوبان مدرس بودم سر میرداماد بارون میومد شلاقی و آفتاب هم غروب کرده بود و من هم وایساده بودم منتظر تاکسی مثه اینکه وسط بیابون با یه چهار لیتری بنزین وایساده باشی کنار جاده . هی هم باید سرک می کشیدم ببینم ماشینی که میاد پرت و پلا نباشه یهو مارو ببره در و دشت و اینا .
راستش تا حالا از نزدیک یعنی اینقدر نزدیک یه کلاه مخملی تو مایه های قیصر ندیده بودم .
گفتم : خب بعضی وقتا پیش میاد دیگه
گفت شما که با کمالات هستید باید این چیزا رو بهتر بدونید ( واقعن نمی دونم از کجای من کمالاتم رو دید یعنی اصلن منظورش از کمالات چی بود )خب نباس پیش بیاد یعنی شما باس یه جور برنامه ریزی کنید که قبل ساعت شش خونه باشید !!!!!
جانم !!!!! شش ؟؟؟ البته فقط تونستم بگم بله درست می فرمایید یعنی راستش یارو اینقدر خفن بود که غیر از تایید هیچ کار دیگه ای نمی تونستم بکنم . فکر کنید تو زمونه ای که دیگه هیچ پسر سیبیلویی نمی بینی و سبیل رفته تو تاریخ یه آدم ببینی که این هوا سبیل داشته باشه خب خداییش آدم کپ می کنه .
به هفت تیر که رسیدم گفتم مرسی آقا همینجا پیاده میشم کرایه تون چقدر میشه ؟ گفت بیشین آبجی می رسونیمتون هوا خوب نیس ماشین گیر نمیارید .
قیصر منو تا سر کوچه رسوند و کم مونده بود بیاد در خونه مون منو تحویل مامانم بده و یه رسید هم بگیره . ولی خب دمش گرم خداییش تو اون بارون عمرا ماشین گیرم نمیومد . یه هر ازگاهی اگه یکی از این قیصرها به پست آدم بخوره بد نیستا ... یه تنه جای ده تا بادیگارد کار می کنن