آقایون خانمها ... یه دقیقه گوش کنید

تکلیف منو مشخص کنید ... این کامنت هایی که میذارین و هیچ مورد اخلاقی و غیر اخلاقی و عشقولانه و فحش خارو خاشاک و اینا نداره ولی نمی دونم چرا همش خصوصیه ، تایید کنم یا نکنم؟

یعنی اصولن چرا همه این روزا تریپ مخفی برداشتید ... همینقدر که یاد من هستید خداییش از سر من یکی زیاده و مخلص همه هم هستم ولی خب سر در نمیارم که من با این کامنت های خصوصی چه گلی باید به سرم بریزم یعنی کامنتدونیه عمومی من خرابه برقش رفته آبش قطع شده ؟


من و قیصر





ببخشید آبجی شمام جای خواهر ما ولی دختر نباس تا این موقع شب بیرون باشه اونم همچین جایی.

وسط اتوبان مدرس بودم سر میرداماد بارون میومد شلاقی و آفتاب هم غروب کرده بود و من هم وایساده بودم منتظر تاکسی مثه اینکه وسط بیابون با یه چهار لیتری بنزین وایساده باشی کنار جاده . هی هم باید سرک می کشیدم ببینم ماشینی که میاد پرت و پلا نباشه یهو مارو ببره در و دشت و اینا .

راستش تا حالا از نزدیک یعنی اینقدر نزدیک یه کلاه مخملی تو مایه های قیصر ندیده بودم .

گفتم : خب بعضی وقتا پیش میاد دیگه

گفت  شما که با کمالات هستید باید این چیزا رو بهتر بدونید ( واقعن نمی دونم از کجای من کمالاتم رو دید  یعنی اصلن منظورش از کمالات چی بود )خب نباس پیش بیاد یعنی شما باس یه جور برنامه ریزی کنید که قبل ساعت شش خونه باشید !!!!!

جانم !!!!! شش ؟؟؟ البته فقط تونستم بگم بله درست می فرمایید یعنی راستش یارو اینقدر خفن بود که غیر از تایید هیچ کار دیگه ای نمی تونستم بکنم . فکر کنید تو زمونه ای که دیگه هیچ پسر سیبیلویی نمی بینی و سبیل رفته تو تاریخ یه آدم ببینی که این هوا سبیل داشته باشه خب خداییش آدم کپ می کنه .

به هفت تیر که رسیدم گفتم مرسی آقا همینجا پیاده میشم کرایه تون چقدر میشه ؟ گفت بیشین آبجی می رسونیمتون هوا خوب نیس ماشین گیر نمیارید .

قیصر منو تا سر کوچه رسوند و کم مونده بود بیاد در خونه مون منو تحویل مامانم بده و یه رسید هم بگیره . ولی خب دمش گرم خداییش تو اون بارون عمرا ماشین گیرم نمیومد . یه هر ازگاهی اگه یکی از این قیصرها به پست آدم بخوره بد نیستا ... یه تنه جای ده تا بادیگارد کار می کنن





مولانای نگاهت

در پی کدام زیبایی

سر می کند

شب را و روز را

شاید همین دیوانگی های فصلی

شمس تو باشد





فکر نمی کردم که انتهای پله های رو به پایین و آخر زیرزمین یه محیط دنج و دوست داشتنی پیدا کنم وقتی با دکتر دست دادم دستش اینقدر گرم و محکم بود که از سردی ِ دست خودم خجالت کشیدم اولین حس ، احساس آرامش بود . دوتا از بچه ها اومده بودن وقتی پشت اون میز هشت نفره نشستم و نگاهی به اطرافم کردم از تابلوهایی که روی دیوار بود و حجم انبوه کتابهای ادبی و منظره ی سبز باغچه ی کوچک حیاط فکر کردم اینجا باید دفتر کار یه نویسنده یا محقق یا یه آدم هنرمند باشه به دکتر گفتم می تونم کارهاتونو ببینم گفت آره حتمن و خودش همراهی کرد تا در مورد هر تابلویی توضیح بده وقتی تو یکی از اتاقها یونیت دندانپزشکی رو دیدم گفتم : نه ، شما دندانپشزکید ؟ خندید گفت بهم نمیاد گفتم راستش نه . اتاق کارش اینقدر جذاب و دوست داشتنی بود که گفتم دلم می خواد همینجا بشینم و تمام دندونهام رو بکشم تو اون چند ساعت اینقدر احساس آرامش داشتم که به بچه ها گفتم من موافق صدر درصد هستم که جلساتمون رو همینجا برگزار کنیم و من یکی که دیگه حاضر نیستم بیام به اون کافی شاپ لعنتی . محیط اطرافمون اینقدر گل و گیاه داشت که جرات نکردم بگم می تونم سیگار بکشم یا نه . البته اگر هم می گفت اشکالی نداره من به خاطر اون گلها هم دلم نمیومد سیگار بکشم .

راستش دلم می خواست یه همچین جای دنجی داشته باشم و شب و روز فقط بخونم و بنویسم .





فیلم سنگسار ثریا روح و روانم رو بدجور به هم ریخت .





سرانجام 

پیدایت می کنم

از شعر

بیرونت خواهم کشید

خودم را پس خواهم گرفت

و به شعر

بازت خواهم گرداند

من

حرف توام .

سطرهایی از یک داستان کوتاه





رسول ، امیدوارم رفتنم از شدت تنهاییت کم کرده باشه . خودت می گفتی که من دارم هر روز ته نشین میشم باز خودت گفتی که برم تو نوشتن خودمو خلاص کنم اما حالا که اومدم میدونم که انگیزه ی من نوشتن نیست ، دریدن خودمه .

گفتی : برو یه جای دور اما بنویس ، بنویس تا تکلیفتو با خودت و بامن روشن کنی که بفهمی بالاخره می خوای بمونی یا رفتنی هستی . دور شو از این آدما حتا دور از من تا بتونی از خودت بنویسی شاید نوشتن چاره ی این همه نا آرومی درون آشفته ت باشه .



منتظر نامه ت نیستم به همین خاطره که نامه ای نمیاد شبا میرم تو خیابونا پرسه بزنم ببینم این طرفا چه خبره همه ترکی حرف می زنن من چیزی سر در نمیارم هرچی می خوام باید بگم نچدی ؟ وگرنه سرم کلاه میذارن .

به غلامحسین پول دادم با لیست خرید روزانه چون تصمیم گرفتم دیگه تو شهر نرم اما غلامحسین به جای سیگار یه پاکت تخمه خریده بود می گفت : تخمه بشکنید سیگار از سرتون می افته .

از قیافه ش هم برمیاد شیرین عقل باشه .





من فقط عاشق اینم عمری از خدا بگیرم

اینقدر زنده بمونم تا به جای تو بمیرم


وای خدای بزرگ چقدر خوشحالم صفحه ی وبلاگم رو دارم می بینم 

حالا چی باید بگم

بگم عیدتون مبارک یا نه بگم چی می خواستم بگم یا .....

اصلا یکی یه چیزی بگه بفهمم زنده ام هنوز یا نه