سهم نسل من و تو باد هوا شد

 

 

 

باجگيران به تفتيش كوهپايه آمده اند و گله هاي ستاره به خط شده اند در ميدان تير كه سنگر ياران را به ستونهاي نور مراقب مانده اند .... ترانه را به سياه چال انداخته اند با دستبند خرافات مبادا خطوط نيزه وار قامتش طلسم خواب خلايق را هزار بار از اين پيشتر شكسته باشد ... آنگونه كه سنگريزه اي واقعيت آبي آب را اصرار مي كند

 از تصوير تو نيز مي هراسند عزيز

گيرم كه دست نوشته هاي قبيله ي ما را حريق ندانستن بلعيده باشد با سرود پيش‌مرگان پاي گاهواره چه خواهيد كرد؟ ... تيمور نيز لنگ لنگان فرمان مي راند برستون جمجمه ها در باد اما هنوز كوهپايه هاي تو پيداست هنوز بيستون برجاست

عزيز مي گويد :

هرچينگيزي را پاييزي ست و هر تيمور را گوري

 

ای کاش

 

 

افسوس

آفتاب

مفهوم بي دريغ عدالت بود و

آنان به عدل شيفته بودند

اكنون با آفتابگونه ئي آنان را

اين گونه دل فريفته بودند

اي كاش مي توانستم خون رگان خود را

من قطره قطره قطره بگريم

تا باورم كنند

اي كاش مي توانستم

يك لحظه مي توانستم اي كاش

برشانه هاي خود بنشانم اين خلق بي شمار را

گرد حباب خاك بگردانم

تا با دو چشم خويش ببينند كه خورشيدشان كجاست

و باورم كنند

 

روز باشکوه

 

 

 

ديروز وسط ميدون جنگ رفته بودم دنبال توت فرنگي ... اي گل بگيرن اين دل ما رو ... رفته بودم خرت و پرت بگيرم و يه سري هم به پري بزنم كه تو شلوغ پلوغي ها و جيغ و دادها و مرده باد زنده بادها گير كردم ... داشتم موقعيت استراتژيك رو بررسي مي‌كردم كه ببينم از كدوم طرف ميشه جاخالي داد كه يه پسر شيكان پيكان و خوش برو رو و خلاصه جيگر اومد جلو و گفت خانم ، گفتم اي ول اين جيگر بامن كار داره .. عجب روز باشكوهي ... پسره يه پرچم سبز داد دستم ... گفتم اين چيه آقا چرا دادي دست من ؟ اخماشو كرد تو هم و گفت بهت نمي خوره طرفدار احمدي نژاد باشي ... مي خواستم بگم اخم نكن جيگر زشت ميشي ... ولي نگفتم و به جاش گفتم من غلط بكنم طرفدار احمدي نژاد باشم ... پسره حتا يه ذره هم به مخيله ش خطور نكرد كه شايد من طرفدار كروبي يا رضايي باشم انگار كه رقابت فقط بين احمدي نژاد و مير حسينه ... خلاصه پسره پرچم رو داد دستم و گفت اينو بگير بيا وسط جمعيت ... گفتم ببخشيد من وسط هيچ كس و هيچ جا نميام ( ذهنتون رو به راه راست هدايت كنيد ) ديدم اگه قبول نكنم ممكنه يه چادر سبز بندازه سرم و منو بكنه عين امامزاده ... پرچم رو گرفتم و از همون گوشه كنارا راه افتادم ... پسره رو كه دور زدم به بغل دستيم نگاه كردم و ديدم پارچه سبز بسته دستش من هم پرچم رو دادم دستش و گفتم آقا اينو نگه ميداري بند كفشامو  ببندم ( خب وسط خيابون نمي تونستم بگم اينو بگير من برم دستشويي ) تا آقاهه حواسش پرت شد زدم به چاك رفتم تو بلوار و سرازير شدم سمت وصال ... ولي اگه پسرجيگره خر بازي در نمياورد و علم رو نمي داد دست من مي تونستيم بريم يه كنجي بشينيم  و يه قهوه اي بخوريم و يه گپي بزنيم و يه روز باشكوه واسه خودمون درست كنيم ... گل بگيرن اين شانس رو .... وقتي زنگ خونه‌ي پري رو زدم از پشت آيفون گفت بالا نيا الان ميام !!!!!! پري مثه خر از پله ها اومد پايين و عين بز سرشو انداخت پايين و رفت سمت خيابون ... گفتم كجا الاغ ؟ (جون شما این پست رو باید لینک میدادم به باغ وحش )گفت بريم وسط جمعيت گفتم من الان اون وسط بودم هيچ خبري نيست ... پري گفت لوس بازي در نيار بيا بريم ببينيم چه خبره ميگن بزن بكوبه ... گفتم اگه منظورت كتك خوردنه كه شايد يكي دوساعت ديگه به همين جا برسه اگر هم منظورت رقصيدنه كه من حاضرم واست تا صبح عربي برقصم ولي تو خيابون ول نگردم ... خلاصه قرار شد يه ساعتي بريم و برگرديم ... پري دهنش اندازه ي غار باز بود و هي مي گفت به اين ميگن دموكراسي ؟؟؟؟؟ گفتم نه الاغ جان به اين ميگن شبح دموكراسي .... آخر سر هم با يه بغل كاغذ تبليغاتي برگشتيم خونه ... پري كاغذهاي ميرحسين و احمدي نژاد رو جدا كرد و گفت : ميرحسين ها رو ميذاريم واسه طراحي احمدي نژاد ها رو هم ميذاريم واسه شيشه پاك كردن ... گفتم خجالت نكش بگو كروبي هارو ميذاريم واسه سبزي پاك كردن رضايي ها رو هم مي چپونيم تو كفشمون تا كج نشه

پري قهقهه اي زد و گفت ولي خره به نظرمن اون پسر جيگره رو نبايدمي پروندي اگه به پست من ميخورد حتا حاضر بودم به احمدي نژاد راي بدم خودمو ول كردم رو كاناپه و گفتم قراره به ميرحسين راي بدم ولي با صداي بلند ميگم گُه بگيرن اين سياست رو

 

 

 

هفته ي پيش با بچه ها رفته بوديم كوه ... سي نفري مي شديم ... همه چيز عالي بود ... نم نم بارون قشنگي ميومد ... هوا خنك بود ... چشم انداز بي نظير بود ... آتيشي كه بچه ها علم كردن دلچسب بود ... چايي كه رييس رديف كرد حسابي چسبيد ...بحث سياسي ِ من و سپهر داغ بود ... حتا اون رودخونه اي كه با مكافات ازش رد شديم هم عالي بود ... من كه كفش و جورابامو درآوردم و پاچه هاي شلوارم هم زدم بالا و رفتم تو آب ، به قول محسن : بايد پارو نزد وا داد بايد دل رو به دريا داد ... رد شدن بچه ها از رودخونه كمدي شده بود ، مهدي مي گفت خودت خرت از پل گذشت حالا نشستي به بچه ها مي خندي ... وقتي به قله ي برف گرفته رسيديم دلم مي خواست سجده كنم .... تو راه اينقدر پاهام به اينور اونور خورد كه وقتي رسيدم خونه ديدم از زانو به پايينم كبود شده ... عين خر زخمو شده بودم ... دوروز بعد وقتي مي خواستم برم باشگاه يه شلوار ورزشي ِ بلند پوشيدم كه مثلن استتار كنم ، اينقدر كه گرم و دست و پاگير بود روز بعد بي خيال شدم و همون شلوارك گل و گشاد هميشگي رو پوشيدم ... فكر مي كنيد اولين جمله اي كه بچه ها بعد از ديدن پاهاي من گفتن چي بود ؟

كي گازت گرفته !!!!!!؟؟؟؟

گفتم آخه مشنگا اين كبودي كه به قاعده ي در قابلمه ست جاي گازه ؟ مگر اينكه طرف يه رابطه ي سببي با دايناسور داشته باشه ... درضمن كدوم مشنگي اين همه اعضا و جوارح رو ول مي كنه ميره زير زانو رو گاز مي گيره و استخون سق مي زنه ؟ فكر كنم دفعه ي بعد كه بخوام برم كوه بايد زره تنم كنم ....چون موازين اخلاقي ِ جامعه اجازه نميده نمي تونم آثار كوهنوردي رو نشونتون بدم

 

 

 

بالاخره كشف كردم چرا من از ريچارد براتيگان خوشم مياد ... به خاطر سرودن اين دوتا شعر، اين جانور محشره به خدا  :

 

شعر عاشقانه

خيلي خوبه كه

صبحا تنهاي تنها

از خواب بيدار شي و

مجبور نباشي به يه عده بگي

كه دوست شون داري

در حالي كه ديگه دوست شون هم نداري .

 

 

 

آمبولانس هايكو

يه تيكه فلفل سبز

از كاسه چوبي سالاد

افتاد:

خب كه چي ؟