خودم را می زنم به آن راه که تو نیستی 

بلند می شوم خودم را می زنم به بیداری

به خواب

که سخت است نبضت مدام بگوید

چرا؟چرا؟چرا؟

خودم را میزنم به خیابان های    شب های سیگارهای    های های منی که از خلاء پر بود

همین طور برای خودم می خندم

همین طور برای خودش اشک می آید

همین طور هاست که دیوانگی پیراهن کلمه اش را پاره می کند و گور ت را می کند

آب بیرون می زند

من اما بر  تپه ای نشسته ام  بهمن کوچک دودمی کنم

یعنی تنهایم یعنی نام هیچ کس در دهانم نیست

باید بروم این بهمن کوچک را ترک کنم

اسفند را

بهار را هم

باید بروم ... نه با مرگ که چیز مسخره ای ست

آن راه کوچک

که بعدازدرخت ها لخت می شود

هوس بیشتری دارد

 

گروس عبدالملکیان