بارها لب مرز رفتم ...لب مرز ایستادم...با یک
پای لرزان در خاک بودن و پایی بی حس در خاک عدم ....سرخوشیه بی حس بودن قانعم
میکرد خلاص شوم از درد لرزش بودن ....و هر
بار چیزی حرفی دستی حلقه شد دور ساق پای لرزان من تا طعم سرخوشانه ی عدم را زایل
کند و هربار به اعتماد چیزی حرفی دستی که دور ساق لرزانم بود پا پس کشیدم از عدم ...و همه ی این سالها
دنبال دستی بودم که بچسبد ذهن لرزانم را ...نمیگویم نبود اما دستهای لرزانی بود از
اطمینان خالی .....
و حالا وقت آن است که دستهایی محکم برای اندیشه
ی لرزانم تصور کنم ...تصوری که شاید سخت باشد اما اگر شکل بگیرد میتوانم به یقینش
اطمینان کنم. تصوری که وقتی تصمیم به رفتن بگیرم دستهایش را پس میکشد اما با
اطمینانی لرزان مانع از رسیدن به آن سرخوشی نمیشود.