چند وقتی هست که به دنیای بعد از مرگ و دنیای قبل از تولد و کائنات علاقه مند شدم . چند روز پیش از غزل پرسیدم : غزلی تو وقتی تو شکم مامانت بودی رو یادت میاد ؟ طبق معمول خندید و گفت نه . گفتم وقتی کوچولو بودی و خواب می دیدی یادته چه خوابایی می دیدی ؟ بازم خندید و گفت نه . گفتم خیلی حیف شد چون اگه یادت میومد اونوقت عمه ت می تونست دنیای فلسفه رو به لرزه در بیاره . چند دقیقه بعد غزل گفت : عمه یادته بچه بودم دستمو گاز گرفتی و بعد برام ساعت کشیدی ؟ یه دفعه هم اون جورابای منو که روش عروسک بود پوشیدی و جورابم پاره شد ؟ یه نگاه چپ اندر قیچی بهش انداختم و گفتم : عمه جان ظاهرا تو فقط مردم آزاری های منو یادت مونده . هیچ کدوم اینا دنیای فلسفه رو نمی لرزونه ، فقط دنیای روانشناسی رو به لرزه در میاره .


پیچیده مثه بورخس


 

حضرت بورخس توی " هزارتوهای بورخس " داستانی داره به اسم " ویرانه های مدور" . یکی از عجیب و غریب ترین داستانهای این کتاب ، روایتی از دنیای خواب و رویا . inception فیلم نفس گیرو عجیبی بود . روایتی از خواب در خواب در خواب در خواب . بی شک بیگ – بنگ ِ این فیلم موقع خوندن این داستان زده شده . نیم ساعت اول رو که دیدم گفتم چی شد چی شد ؟ و دوباره زدم عقب . یه داستان بورخس وار که موقع دیدنش باید فسفر بسوزونی . بازی دی کاپریو عالی بود ، اینقدر که تو تمام طول فیلم خاطره ی فیلم مزخرف تایتانیک رو فراموش کردم . خیلی جاها دیالوگ ها شاهکار می شد . برعکس " شبکه اجتماعی " فینچر که به خاطر حجم دیالوگ ها آدم سرسام می گرفت و اینقدر ریتم فیلم تند بود که دوست داشتم فیلم زودتر تموم شه . inception رو از دست ندید ، با حوصله و حواس جمع نگاه کنید ، یه گیجی ِ لذتبخشی داره .

 

ما همه در خواب ِ خدایی در خواب رفته ایم

اگه این دنیا با تمام آدمهاش و اتفاق هاش فقط یه خواب باشه چی میشه ؟ فکر کنید که خدا تصمیم می گیره دست به آفرینش بزنه و توی خواب و رویا داره این آفرینش رو تصور می کنه . از منی که اینجا نشستم و می نویسم تا تویی که یه جای دیگه هستی و یه کار دیگه می کنی تا اون آدمی که اونور دنیا داره خواب می بینه و .... . همه چیز با جزئیات رو داره تو خواب می بینه . در این وضعیت ممکنه خدا به دو نتیجه برسه :

1.       صورت فرشته وار بچه ای که خواب رفته رو می بینه ، از خواب بیدار میشه و آفرینش رو شروع می کنه

2.       پیکر بی جان همون بچه رو تو ی آغوش مادرش که داره ضجه می زنه می بینه و از آفرینش پشیمون میشه .

 

اگه ما و دنیای ما واقعی نباشه و فقط خواب خدا باشه فکر می کنید تکلیف این همه درد و رنج و عشق و ... چی میشه ؟ یعنی ما فقط بازیچه ی یه خواب یا یه تفکر شدیم ؟

حالا اگه همین خدا از خواب بیدار بشه و بفهمه که خودش هم توی خواب ِ یه خدای دیگه بوده ، اونوقت چه اتفاقی می افته ؟ اگه این تسلسل ادامه پیدا کنه و ما رویای دست چندم ِ یه خدا باشیم چی ؟ خیلی وقتها پیش اومده که به این چیزا فکر کردم به اینکه مرز بین خواب و واقعیت کجاست ؟ زمان لایتناهی یعنی چی ؟ اینکه بعد از قیامت تا یه زمان بی پایان آدمها توی بهشت یا جهنم هستند یعنی چی ؟ اصلا اینکه در آخرت زمان وجود نداره و همه چیز ابدی ست ، ذهن آدم رو می پکونه .

 

 

 

در وطن غریبه بودم ، آنجا کسی شاهنامه نمی خواند

 

بابا علاقه ی زیادی به تاریخ باستان داشت و هرکتابی که راجع به تاریخ دستش می رسید می خوند . برخلاف من که هیچ علاقه ای به تاریخ ندارم . شاهنامه رو خیلی دوست داشت و دلش می خواست یکی شاهنامه رو براش بخونه می گفت اینجوری لذتش بیشتره . گهگاهی براش می خوندم . رستم و سهراب و داستان سیاوش جزو داستان هایی بود که هر دو بهش علاقه داشتیم . شاید به خاطر همین باشه که من نسبت به زندگی فردوسی همیشه کنجکاو بودم . یکی از فیلمنامه هایی که راجع به زندگی فردوسی نوشته شده و حالت فانتزی داره و تخیل و واقعیت در هم تنیده شده " دیباچه ی نوین شاهنامه " نوشته ی بهرام بیضایی ست . فیلمنامه ای که همیشه حسرت می خورم که چرا ساخته نشد و چرا نباید ساخته بشه .فیلمنامه ای با خطوط پررنگ ناسیونالیستی .  درد و بغض و خشم ِ بیضایی رو تو این فیلمنامه میشه حس کرد . سکانس هایی بود که راستش منو هم به بغض رسوند . این فیلمنامه به قدری قرص و محکم و زیبا نوشته شده که یه بار خوندن کفایت نمی کنه . باید بارها و بارها خوند تا درد و رنج فردوسی بره توی پوست و گوشت و خونت . نمی دونم اگه فردوسی شاهنامه رو نمی نوشت چه بلایی سر زبان و فرهنگ ایرانی میومد اونم تو زمانه ی  ترکتازی  که به قول عامل توس : زبانتان را نمی فهمم . شما ایرانیان بیش از آن عربی می گویید که من که پدر در پدر عربم .

شاملو بی انصافی کرد که گفت : فردوسی زن ستیزاست . بیضایی لحظات عاشقانه ی زیبایی رو از همکلامی ِ فردوسی با زنش خلق کرده که به راحتی نمیشه از کنارش گذشت .

بیضایی خیلی زیبا در این فیلمنامه ، زندگی فردوسی را با زندگی ِ اساطیر شاهنامه در هم آمیخته و به تصاویرناب و بدیعی رسیده . جریان سیال ذهنی که من همیشه عاشقش بودم تو این فیلمنامه به خوبی اجرا شده . حالا بعد از چندین بار خوندن این فیلمنامه حسرت به دل موندم که ای کاش بیضایی این فیلم رو با همون نگاه زیبا و تیزبین و هنرمندانه ش می ساخت تا در کنار این همه فیلم و سریال تاریخی _ مذهبی ، چیزی هم از اسطوره های ما باقی می ماند .

یکی از سکانس هایی که من خیلی دوست دارم سکانس مناظره ی مرگ با فردوسی ست . مناظره ای که میشه مرگ رو آشفته و مستاصل و بیچاره دید :

 

کارگاه فردوسی . شب . داخلی ( گذشته )

 

دختر از لای در می نگرد ، تصویر از نگاه او.

مرگ     در شعر تو مردگان به پا خاسته اند ، گویی که رستاخیز! دیروز دیدمشان میان زندگان می گشتند.

فردوسی :  شرمم به درد می آمیزد که چنین زندگان را باز می کشم . نه ، این شماره پهلوان که من کشتم پهلوانی نکشت . و با اینهمه دستم پاک تر است از تو بی آزرم که پنجه به خون هزار دلبند بیالودستی ، و انگشت در جگر بند هزار پهلوان فرو بردستی ، که سوگ هر یکشان را خون از چشم خامه روان است ( به افسوس چشم می بندد) و هر واژه از آن سیاه پوشیده .

مرگ :  ( افسوس کنان ) بخواب تو خسته ای فردوسی .

فردوسی :  ( تند چشم باز می کند ) من بیدارم !( می رود میان نوشته ها ) مرا بهل بدین کار گزافی که مراست . در جای من از سگان دو صد ببر یا از سران چهار صد .

مرگ : خود را ارزان مگیر ، در خورد من تویی !

فردوسی :  چه سود کردی از مرگ دقیقی ای مرگ؟ نه ! صدها داستان است که هنوز نسروده ام . صدها دستینه است که هنوز به دستم نرسیده . جانم از زخم ها پر است ،د به جادوی این سرود زخم های خود را می بندم . امروزم دستینه ای رسید – خدایا- داستانی که هرگز نشنیده بودم . باید بازگردم و در آنچه سالیان پیش تر سروده ام باز بنگرم و بسیار دیگر گون کنم .

مرگ:  تو می دانی کمال را پایانی نیست . همیشه داستانی هست که نا سروده می ماند و همیشه دفترهای دیگری هست که می یابند . کمال را پایانی نیست فردوسی .

فردوسی :  من ِ خسته را به بازی می گیرند و درم می ستانند که فردا ارتنگ مانی بیاوریم یا کارنامه ی اشانی ، هرچه داشتم مایه این و آن را دادم و دستینه ها نیاوردند ، نیاوردند ، و چشمم بر در سپید شد و گوشم صدای کوبه ای نشنید . مرا به کار خود بگذار ، بیکار تر از منی بجوی که بسیارند .

مرگ:  تو که مرا چون گدایی از در می رانی – بشنو که سلطان دست راست من است و خلیفه دست چپم ، و من هردو را بر تو می گمارم ، آن در صورت سپاهش بر تو ظاهر می شود و این  بر صورت عالمان طریق! باشد که مرا به التماس بخوانی و نیابی . باشد که مرا آرزو کنی و در تو ننگرم . باشد روزی که مرا به فریاد بخواهی و نشنوم . اما تو پسری داری و دختری و همسری . تو ساده دلی فردوسی . در برابر هر داستان چیزی از تو می ستانم ، روشنی چشمت ، شنوایی گوش ، سیاهی مو ، سپیدی دندانها ، تندرستی ات ، پسرت ، همسرت ، و سلامت این دخترکت !

 

تصویر دختر که از لای در می نگرد .

 

 

 


پاوبلاگی : تنها کسانی که در تمام تاریخ سر نوشتشان یکی بوده ، هنرمندان بوده اند .

افسوس خوردم که بیضایی از ایران رفت . باید گفت : استاد در وطن غریبه بودم ، آنجا شاهنامه نمی خواندند .   


 

سر کوچه ملی یه مرده یه مرد / که سی سال پیش ساعتش یخ زده

 

کار زیاد سختی نبود ... من زیادی سخت می گرفتم ... غربال خاطره ها ... برای منی که خاطره باز بودم و هستم کارشاقی بود ... انتخاب چند اسم و شماره و خاطره و چهره و عطر و صدا و ... و شیفت دیلیت ... به همین راحتی ... فاتح شدم و خودم را به ثبت رساندم و دعوت کردم به گذراندن چند ساعتی در یک کافه ی خلوت و دنج ... طبق عادت همیشگی وقتی قهوه تموم شد فنجون رو برگردوندم ... کی قراره فال بگیره که برگردوندی ؟ منم گفت .... کتاب جلد سختی که چند روزیه ذهنم رو درگیر کرده باز بود ... فنجون رو برگردوندم و یه نگاهی توش انداختم بعضی از طرحها رو واضح می دیدم ... یه راه و یه آدم قد بلند و چاق و یه گربه .... پیرمردی که میز کناری نشسته بود یه سرک کشید و بعد بی اجازه اومد نشست سر میز .... بلدی فال بگیری ؟ پیرمرد گفت ... بعد فنجون رو گرفت و یه چیزایی گفت ... راست و دروغش گردن خودش ... بعد راجع به کتاب جلد سخت پرسید و یه نگاهکی انداخت و شد یه دلیل عادی برای حرف زدن ... آسمان و ریسمون و حال و آینده و بعد هم مثل همه ی پیرمردها و پیرزن ها رفت تو گذشته... برام جالب بود یه آدم جلوم بشینه و از چهل سال پیش اینقدر زنده و با هیجان حرف بزنه ... گفتم ای بابا همین امروز که من به غربالگری رسیدم این باید بخوره به پستم .... دلم همچین به درد اومد ... منم که حسسسسسسسسسساس ... خر لنگ و منتظر چش ... تو صداش هیجان بود ولی نگاش .... گفتم حوصله دارید یه آهنگ با هم گوش کنیم ؟ گفت من فقط قدیمی گوش میدم ... گفتم یه بار که صد بار نمیشه ... بوی قدیم داره .

هنوز عکس فردین به دیوارشه / هنوز پرسه تو لاله زار کارشه

تو رویاش هنوزم بلیت می خره / میگه این چهارشنبه رو می بره

حواسش تو سی سال پیش گم شده / دلش زخمی ِ حرف مردم شده

هنوز عکس فردین به دیوارشه / خراباتی خوندن هنوز کارشه

دلش از تئاترای بسته پره / چشاش از نگاهای خسته پره

 

یه جوری معصومانه گفت میشه دوباره گوش کنم ؟

نمی دونستم کار خوبی بود یا نه ؟ ... بردن پیرمرد به اون زمونا ...

نمی دونم کار درستی هست یا نه ؟ .... غربال خاطره ها


لعنتی لعنتی لعنتی


دوستی گفته بود مری و مکس رو نبینم ولی من دیو سفیده ام .


1. دیشب بعد از مدتها مجبور شدم دوباره روی کاناپه بخوابم ... دوتا کوسن زیر سرم بذارم ... آباژور هم روشن کنم

2. تقدیر یعنی چی من رنج می بردم

با کشف بی رحمی از ریشه افسردم

3. فکر کنم یه شیشه اشک جمع کردن برای یه دوست ندیده خیلی سخت باشه

4. ناگهان چه زود دیر می شود

5. حالا دیگه خیلی چیزا رو دوست ندارم و دلم بدجور برای خیلی چیزای دیگه تنگ شده

6. این پست یه چیزیه تو مایه های گاشفته ام .... گاشفته

7. داشتن یه دوست عالیه حتا دم مرگ



چی می شد اگه می شد .....