بابا علاقه ی زیادی به تاریخ باستان داشت و
هرکتابی که راجع به تاریخ دستش می رسید می خوند . برخلاف من که هیچ علاقه ای به
تاریخ ندارم . شاهنامه رو خیلی دوست داشت و دلش می خواست یکی شاهنامه رو براش
بخونه می گفت اینجوری لذتش بیشتره . گهگاهی براش می خوندم . رستم و سهراب و داستان
سیاوش جزو داستان هایی بود که هر دو بهش علاقه داشتیم . شاید به خاطر همین باشه که
من نسبت به زندگی فردوسی همیشه کنجکاو بودم . یکی از فیلمنامه هایی که راجع به
زندگی فردوسی نوشته شده و حالت فانتزی داره و تخیل و واقعیت در هم تنیده شده
" دیباچه ی نوین شاهنامه " نوشته ی بهرام بیضایی ست . فیلمنامه ای که
همیشه حسرت می خورم که چرا ساخته نشد و چرا نباید ساخته بشه .فیلمنامه ای با خطوط
پررنگ ناسیونالیستی . درد و بغض و خشم ِ
بیضایی رو تو این فیلمنامه میشه حس کرد . سکانس هایی بود که راستش منو هم به بغض
رسوند . این فیلمنامه به قدری قرص و محکم و زیبا نوشته شده که یه بار خوندن کفایت
نمی کنه . باید بارها و بارها خوند تا درد و رنج فردوسی بره توی پوست و گوشت و
خونت . نمی دونم اگه فردوسی شاهنامه رو نمی نوشت چه بلایی سر زبان و فرهنگ ایرانی
میومد اونم تو زمانه ی ترکتازی که به قول عامل توس : زبانتان را نمی فهمم .
شما ایرانیان بیش از آن عربی می گویید که من که پدر در پدر عربم .
شاملو بی انصافی کرد که گفت : فردوسی زن ستیزاست
. بیضایی لحظات عاشقانه ی زیبایی رو از همکلامی ِ فردوسی با زنش خلق کرده که به
راحتی نمیشه از کنارش گذشت .
بیضایی خیلی زیبا در این فیلمنامه ، زندگی
فردوسی را با زندگی ِ اساطیر شاهنامه در هم آمیخته و به تصاویرناب و بدیعی رسیده .
جریان سیال ذهنی که من همیشه عاشقش بودم تو این فیلمنامه به خوبی اجرا شده . حالا
بعد از چندین بار خوندن این فیلمنامه حسرت به دل موندم که ای کاش بیضایی این فیلم
رو با همون نگاه زیبا و تیزبین و هنرمندانه ش می ساخت تا در کنار این همه فیلم و
سریال تاریخی _ مذهبی ، چیزی هم از اسطوره های ما باقی می ماند .
یکی از سکانس هایی که من خیلی دوست دارم سکانس
مناظره ی مرگ با فردوسی ست . مناظره ای که میشه مرگ رو آشفته و مستاصل و بیچاره
دید :
کارگاه فردوسی . شب . داخلی ( گذشته )
دختر از لای در می نگرد ، تصویر از نگاه او.
مرگ در شعر تو مردگان به پا خاسته اند ، گویی که
رستاخیز! دیروز دیدمشان میان زندگان می گشتند.
فردوسی : شرمم به درد می
آمیزد که چنین زندگان را باز می کشم . نه ، این شماره پهلوان که من کشتم پهلوانی
نکشت . و با اینهمه دستم پاک تر است از تو بی آزرم که پنجه به خون هزار دلبند
بیالودستی ، و انگشت در جگر بند هزار پهلوان فرو بردستی ، که سوگ هر یکشان را خون
از چشم خامه روان است ( به افسوس چشم می بندد) و هر واژه از آن سیاه پوشیده .
مرگ : ( افسوس کنان ) بخواب تو خسته ای فردوسی .
فردوسی : ( تند چشم باز می
کند ) من بیدارم !( می رود میان نوشته ها ) مرا بهل بدین کار گزافی که مراست . در
جای من از سگان دو صد ببر یا از سران چهار صد .
مرگ : خود را ارزان مگیر
، در خورد من تویی !
فردوسی : چه سود کردی از
مرگ دقیقی ای مرگ؟ نه ! صدها داستان است که هنوز نسروده ام . صدها دستینه است که
هنوز به دستم نرسیده . جانم از زخم ها پر است ،د به جادوی این سرود زخم های خود را
می بندم . امروزم دستینه ای رسید – خدایا- داستانی که هرگز نشنیده بودم . باید
بازگردم و در آنچه سالیان پیش تر سروده ام باز بنگرم و بسیار دیگر گون کنم .
مرگ: تو می دانی کمال را پایانی نیست . همیشه
داستانی هست که نا سروده می ماند و همیشه دفترهای دیگری هست که می یابند . کمال را
پایانی نیست فردوسی .
فردوسی : من ِ خسته را به
بازی می گیرند و درم می ستانند که فردا ارتنگ مانی بیاوریم یا کارنامه ی اشانی ،
هرچه داشتم مایه این و آن را دادم و دستینه ها نیاوردند ، نیاوردند ، و چشمم بر در
سپید شد و گوشم صدای کوبه ای نشنید . مرا به کار خود بگذار ، بیکار تر از منی بجوی
که بسیارند .
مرگ: تو که مرا چون گدایی از در می رانی – بشنو که
سلطان دست راست من است و خلیفه دست چپم ، و من هردو را بر تو می گمارم ، آن در
صورت سپاهش بر تو ظاهر می شود و این بر
صورت عالمان طریق! باشد که مرا به التماس بخوانی و نیابی . باشد که مرا آرزو کنی و
در تو ننگرم . باشد روزی که مرا به فریاد بخواهی و نشنوم . اما تو پسری داری و
دختری و همسری . تو ساده دلی فردوسی . در برابر هر داستان چیزی از تو می ستانم ،
روشنی چشمت ، شنوایی گوش ، سیاهی مو ، سپیدی دندانها ، تندرستی ات ، پسرت ، همسرت
، و سلامت این دخترکت !
تصویر دختر که از لای در می نگرد .
پاوبلاگی : تنها کسانی که در تمام تاریخ سر نوشتشان یکی بوده ، هنرمندان بوده اند .
افسوس خوردم که بیضایی از ایران رفت . باید گفت : استاد در وطن غریبه بودم ، آنجا شاهنامه نمی خواندند .