سلطان شبی در خواب اشخصی نورانی را دیده بود روی خراشیده ، مویها پریشان و کالیده ، جامه های سیاه بر مثال ِ سوگواران پوشیده ، بر سر زنان نوحه می کردند . از ایشان پرسید شما کیستید ؟ گفتند ما مملکت ایرانیم .

 

مرد بلند اندام : دیوانیان چشم به سلطان دارند ، اگر تو چنان نبودی ایشان نه چنان می کردند

سلطان : (فریاد کنان ) من دستور تیر نفرمودم

مرد با چوبدست : ولی مانع دستور تیر هم نشدی

سلطان : نه ( گویی تصویری را در هوا پاک می کند ) من به راه مصلحت رفتم و کیست که نرفت ؟ ( پنجه های خود را نشان می دهد ) ولی دست من از خون پاکست

مرد بی دندان : تو خون کردی با دست دیگران

زن نهان چهره : هراس از سگان دست آموز، سلطان ! تا برتخت خود بمانی ، ما همه را به ایشان باج می دادی

 

تاریخ سری سلطان در آبسکون / استاد بهرام بیضایی