غبار از کتابها می زدایم
دست می کشم روی نامهایی که اسیر غبار فراموشی ِ زمان
غبار خاموشی ِ خاک اند
چه سود از اندیشیدن و نگاشتن و تل انبار این همه اندیشه ؟
وقتی که نه نانی شد برای گرسنه ای ، نه آبی برای تشنه ای و نه جانی برای آنکه در سایه ی دار آرمیده
وقتی که عدالت لابه لای برگهای نهج البلاغه خاک می خورد
" لا اکراه فی الدین " بوسیده می شود و روی طاقچه می خوابد
چه حاصل از این همه لبخندهای گشوده به آزادی که لای کتابها بسته می شود
در زمانه ای که
نان و آب و جان
لابه لای انگشتانی اسیر است که هیچ اندیشه ای را ورق نمی زند .
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۲ دی ۱۳۸۹ ساعت 10:29 توسط