غبار از کتابها می زدایم

دست می کشم روی نامهایی که اسیر غبار فراموشی ِ زمان

غبار خاموشی ِ خاک اند

چه سود از اندیشیدن و نگاشتن و تل انبار این همه اندیشه ؟

وقتی که نه نانی شد برای گرسنه ای ، نه آبی برای تشنه ای و نه جانی برای آنکه در سایه ی دار آرمیده

وقتی که عدالت لابه لای برگهای نهج البلاغه خاک می خورد

" لا اکراه فی الدین " بوسیده می شود و روی طاقچه می خوابد

چه حاصل از این همه لبخندهای گشوده به  آزادی که لای کتابها بسته می شود

در زمانه ای که

نان و آب و جان

لابه لای انگشتانی اسیر است که هیچ اندیشه ای را ورق نمی زند .