يه وقت هوس مي كني بري و تو شهر پرسه بزني ... جاي خاصي تو ذهنت نيست فقط دوست داري كمي آدمارو نگاه كني تا خيلي چيزا يادت نره ... مهربوني ، نامردي ، لبخند ، حرف ، دروغ .... وقتي ميري و كنج يه كافه مي شيني اگه يكي اومد سر ميزت و به بهونه ي مثلا فندك خواست سر ميزت بشينه نگو نه ، بذار بشينه ... بذار اول اون سر حرف رو باز كنه چون اون با تو كار داره ... اگه از موضوعي كه داره راجع بهش حرف مي زنه خوشت نيومد فقط بهش نگاه كن و با خيال راحت سيگارت رو دود كن يا چايت رو مزمزه كن  ... بذار حرف بزنه ، بذار خودشو خالي كنه اما حواست بهش باشه ، چون اگه حرفهاشو گوش نكني داري بهش دروغ ميگي ... ولي اگه از بحث خوشت اومد تو هم يه چيزي بگو عين چوب الف نشين نگاش كن از بالا نبينش ، حس كن داري چيزي ازش ياد مي گيري ... وقتي اسمت رو پرسيد جواب نده ، اسمت رو نگو ، به قول نادر ابراهيمي : مگذاريد نامتان را بدانند و به نام بخوانندتان ، هر سلام سرآغاز دردناك يك خداحافظي ست . به اسم اونم كاري نداشته باش ( خب طبيعتا تو آدمي نيستي كه به اين چيزا اهميت بدي ) هر وقت حس كردي ديگه خسته شدي يا داري كلافه ميشي بلند شو و بزن بيرون ، نه شماره اي بده و نه شماره اي بگير نه حتا بگو به اميد ديدار ، فقط بگو خداحافظ ، همين . خنثي باش ، خنثي بودن بهترين راه براي زندگي كردنه ، هيچ را بطه اي دوام نمياره مگر اينكه خلافش ثابت بشه ، پس نذار يه رابطه تمام زندگيت رو زيرو رو كنه ، براي طرف مقابلت البته اگر لياقتش رو داشته باشه هركاري بكن ، محبت كامل كن ، صادق باش ، مهربوني كن اما اختيار ذهنت رو دست خودت نگه دار بهترين راه براي ضربه نخوردن همينه ... از كنار آدما رد شو ولي با نفرت بهشون نگاه نكن ، نه اونارو بازي بده و نه خودت بازي بخور ... بذار همه چيز در لحظه سپري شه . راستش اين چيزي كه مي خوام بگم رو هنوز خيلي خوب سبك سنگينش نكردم ولي وقتي يكي رفت يعني رفت يعني تموم شد يعني لياقت با توموندن رو نداشت ( البته اگر تو هيچ تقصيري نداشتي ) بذار اون آدم بره تو ناخودآگاهت ، سعي نكن فراموشش كني فقط سعي كن مدام بهش فكر نكني اينجوري ذهن كار خودش رو مي كنه و اون رو به پس زمينه مي رونه به آدما مثل مسافر نگاه كن ، مسافرهايي كه ميان و بيشتر يا كمتر مي مونن و بعد هم ميرن و خودت مثل يه جاده اي :

مسافر عهدش هميشه رفتنه

جاده رسمش توي راه نشستنه

همه ي اين حرفها وقتي مي تونه خوب باشه كه تو بلد باشي چجوري با تنهاييت سر كني يعني راه تنها بودن رو ياد گرفته باشي ، بدون ديالوگ زندگي كردن آزارت نده ، اينجور زندگي كردن خيلي سخته ولي امكان پذيره ، شيوه اي كه البته عواقبش رو نمي دونم چي هست ولي گاهي ناچاري ، جبر .

 

 

 

 

 

يك ماهي مي شد كه نرفته بودم باشگاه و اون بلوجيني كه مي ميرم واسه جيب جلوش كيپ تنم شده بود . دوباره تمرين رو شروع كردم ... امروز كه رفتم بيرون بدجور هوس ذرت مكزيكي كرده بودم ... مصيبت اينجاست كه آدم وقتي به چشم مي بينه چقدر كالري داره مي سوزونه حيفش مياد دو برابر كالري جاش بياره ... خلاصه اينكه با وجدانم بدجور داشتم كلنجار مي رفتم و هي بهش مي گفتم دلم ذرت مكزيكي مي خواد اونم هي مي گفت ميدوني چقدر كالري داره ؟ گفتم خب فقط نصفش رو مي خورم گفت خود داني ولي هم سس داره هم كره ميدوني چقدر كالري داره ؟ ( سوزنش گير كرده بود رو همين جمله آخه تازه فهميده كالري چيه  ) از شانس كج منم را به را ذرت مكزيكي از زمين سبز مي شد آخرش وجدانم كلافه م كرد و گفتم خيل خب مي تونم برم يه قهوه كوفتم كنم ؟ گفت آره نوش جونت ولي اگه اسپرسو باشه بهتره آخه ميدوني قهوه ترك يه كم چربي داره ؟ اينجا ديگه قاطي كردم بد رقم و گفتم خفه شو اگه بگي قهوه ترك پنجاه درصد چربي دارم من يكي كه از خيرش نمي گذرم .

 

 

 

 

تو فيلم Before  Sunset بازيگر مرد قصه يه جايي ميگه : هركسي زندگي رو از سوراخ كليد خودش تماشا مي كنه ...

گاهي فكر مي كنم اي كاش مي تونستم اون سوراخ كليدي رو پيدا كنم كه از توش فقط بتونم تو رو تماشا كنم

اين دوتا فيلم رو ببينيد ديالوگ هاي خوبي داشتن

Before Sunset

Before Sunrise

 

 

 

 

 

حسرت ندیدنت تلخه مثه عرق سگی

واسه ما ندیدنت خماریه بگی نگی

یه سفر زیارت چشمای تو واسه هفت پشت دلم کفایته

اما باس طلب کنه چشمای تو  بی طلب دیدن تو سیاحته

 

 

 

 

 

 

با تو تذهیب و کتیبه باتو کاشیای آبی

اولین رکعت آغوش با تو زیر طاق ضربي

پاييز چقدر بي مقدمه اومد بدون هيچ ناز و نوازش و كرشمه اي يهو زارپ خودشو انداخت تو بغل 88 ... پاييز هم پاييزاي قديم كه كلي بايد زير ابروشونو برميداشتي تا قدم رنجه كنن و يه لبخند نارنجي بزنن البته سال هم سالهاي قديم كه رسم معشوق نوازي رو خوب بلد بودن مثه عشق اين سالها زپرتي نبودن كه ميدونستن معشوق جنسش نازه و عاشق نياز .... به هرحال پاييز هم اومد خداجون ولي تو هنوز به قولت وفا نكردي

 

 

قدیمیا می گفتن گلو چهل تا پله داره

حرفهام تو پله ی سی و نهم گیر کرده





تو توي سيال ذهن گير كردي .... آخه اين هم شد ايراد ؟ حالا خوبه مثه خيلي ها جاي ديگه اي گير نكردم ... اينقدر هم جربزه دارم كه بگم من عاشق سيال ذهنم چون به شعر نزديكتره ....

حالا افتاد .... پس بهتره نظرات مشعشعانه ت رو براي آشغالدونيه خودت نگه داري

از انتقاد استقبال مي كنم ولي واسه حرف مفت ....

حواله مي كنم







فقط خوشش اومده ... اونم از چي .. از اينكه من دربدر دارم دنبال دوتا كتاب مي گردم .... جونتون رو كه نخواستم فقط دوتا كتاب واسه امانت خواستم .... اصلن اين دوتا كتاب رو اجاره مي كنم ...