حال و روزم خوش نیست

برزخم آشوبم

ما از تبار خشمیم با یک قبیله نفرت

 

 

 

مرا به خانه ام ببر ، كتاب ترانه هاي استاد ايرج جنتي عطايي يكي از كتابهاييه كه هميشه كنار تختم هست و شبا بعد از خوندن چند صفحه اي از رمان يا داستان كوتاه برش مي دارم و ترانه هاش رو زمزمه مي كنم با اينكه واژه به واژه ي ترانه هاش رو حفظم اما دوست دارم مدام زير لب زمزمه شون كنم از بس كه اين ترانه ها ناب اند ديشب وقتي داشتم كتاب رو ورق مي زدم ديدم چقدر ترانه ي سياسي تو اين كتاب هست استاد جنتي عطايي كه قبل از انقلاب طعم ساواك رو چشيده بود و بعد از انقلاب طعم تلخ تبعيد رو انگار با تمام حس خودش ترانه ميگه ترانه اي مثل :

اي حنجره بريده با خنجر مدارا

سرود تازه سركن از خشم ِ مردم ما

از اقتدار شب ساز برخاك ما چه وحشت ؟

ما از تبار خشميم با يك قبيله نفرت

بگذار تا بريزند خون من و تو برخاك

كه رو به مرگ دارند اين كودكان ضحاك

فرياد كن به دژخيم اين شعر سرخ ايمان

مردم هميشه مردم ايران هميشه ايران

 

ترانه ي گل سرخ استاد چقدر با حال و هواي اين روزهاي ايران مي خواند

اي هم عزاي خسته اي هم تبار زخمي

مايوس دل شكسته آه اي سوار زخمي

هنوزم در رگ ما خون اميد جاري ست

با عاشقان فردا نه غم نه سوگواري ست

هرچند كه عاشقان را شب است و تير باران

اگر چه سهم ياران شكنجه است و زندان

شكفته چون گل سرخ برسينه هاي ياران

عشقي به نام مردم قلبي به شكل ايران

آلوده گرچه دست جلادهاي دشمن

به خون هم سرِ تو به خون كودك من

اگر چه مانده خيل نعش شهيد برخاك

كاوه هنوزم باماست ، بگو بگو به ضحاك

 

 

فكر مي كنم ترانه هاي سياسي تنها ترانه هايي هستند كه تاريخ مصرف ندارند و هر سي سال يه بار دوباره زنده ميشن

 

مبارزه ادبی

 

كافه پيانويم را پس دادم

چون نمي خواهم توهين به مردم كه ميان قدرتمندان و زورمداران رسمي معمول شده است ميان هنرمندان و نويسنده ها هم مرسوم شود

چون اهالي هنر و ادبيات نويسنده ي مزدور نمي خواهند

چون از نويسنده اي كه كتابش را ظرفي براي اظهار فضل كردن و به رخ كشيدن معلوماتش قرار دهد بيزارم

چون از نويسنده اي كه مي نويسد  فقط براي اينكه شهرتي دست و پا كند متنفرم

چون كتاب فرهاد جعفري لياقت قرار گرفتن كنار كتاب نويسنده هايي مثل ابراهيم گلستان و سلينجر و براتيگان و عباس معروفي و بورخس و  چخوف و غلامحسين ساعدي و .... را نداشت

چون مي خواستم به فرهاد جعفري ثابت كنم همين مردمي كه كتابش را به چاپ بيست و چهارم رساندند مي توانند يك شبه او را از برج عاجش پايين بكشند

چون فرهاد جعفري لياقت عنوان نويسنده را ندارد

 

 

 

 

بگذار صادقانه بگويم كه خسته ام

 

اين مثنوي حديث پريشاني ِ من است

بشنو كه سوگنامه ي ويراني ِ من است

تا اين برادران رياكار زنده اند

اين گرگ سيرتان جفاكار زنده اند

يعقوب درد مي كشد و كور مي شود

يوسف هميشه وصله ي ناجور مي شود

اينجا نقاب شير به كفتار مي زنند

منصور را هرآينه بردار مي زنند

اينجا كسي براي كسي كس نمي شود

حتا عقاب در خور كركس نمي شود

جايي كه سهم مرد به جز تازيانه نيست

حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نيست

دل خوش نمي كنيم به عثمان و مذهبش

در دين ما ملاك مسلمان ابوذر است

ما مي رويم مقصدمان نا مشخص است

هرجا رويم بي شك از شهر بهتر است

از سادگي ست گر به كسي تكيه كرده ايم

اينجا كه گرگ با سگ گله برابر است

ما مي رويم ماندن با درد فاجعه ست

در عرف ما نشستن يك مرد فاجعه ست