يه چمدون پراز نوستالوژي

 

هميشه بهت مي گفتم دنيا خيلي كوچيكه ... چون دنيا رو فقط تو كره ي كوچيك پلاستيكي م مي ديدم كه چيزي از گربه ي ملوس ايران توش مشخص نبود و بعد يه خط مي كشيدم تا پاريس كه لوور توش پيدا نبود و من هميشه ي خدا  دلم مي خواسته كه تو خيابوناش زير يه بارون نم نم قشنگ قدم بزنم .... اين بار هم يه خط دوباره ما رو به هم وصل كرد و بي مقدمه گفتي : كافه پيانو رو خوندي ؟

فهميدم دوباره يكي رو رگ نوستالوژي ِ تو دست گذاشته و با يه چمدون پروپيمون سوغاتي اومده سراغت ... و من كه هميشه ي خدا دوزاريم صاف بوده و حتا با گرز رستم هم فكر نمي كنم كج بشه همينطور كه داشتم ته يه پفك گنده ي چي توز رو در مي آوردم گفتم : پري سيما كه نيستم حالا منظورت چيه ؟ تو هم گفتي صفورا رو عجيب مي شناسم با اين تفاوت كه تو هيچ وقت نتونستي از گرده ي يه مرد بري بالا هرچند كه اون مرد داده باشه رو گُرده ش واست فرش قرمز پهن كنن و يه تاج گل هم رو شونه هاش واست گذاشته باشن ... خنديدم و گفتم خيلي دلت مي خواست اون بستنيه زمستوني رو صورت خودت له مي شد ؟

حالا هيچ كره ي پلاستيكي اي ديگه نيست اما هنوز هم تو ذهنم مجسم مي كنم كه از تهران تا پاريس فقط يه خط يكي دوسانتي فاصله هست خيلي كمه نه ؟ ولي نمي دونم اين يكي دوسانت چقدر زياد به نظر مياد اگه من جاي تو بودم ميدادم رو در خونه م بنويسن از پذيرفتن دوستان با سوغاتيه ايروني معذورم .... آره اينجوري خيلي بهتره ....

 

حاشیه نویسی های یک کتاب

 

 

خون بهامان با كيست ؟

 

جنگ پرست نيستم اما به تمام كساني كه مستقيم و غير مستقيم از وجب به وجب اين خاك دفاع كردند احترام ميذارم ، فارغ از دين و مذهب و مرام و مسلكي كه دارند ... هميشه دوست داشتم بدونم وقتي كه توي قلب پايتخت صداي آژير قرمز بلند ميشه تو نقطه ي صفر مرزي چه اتفاقاتي مي افته ... دوست داشتم بدونم وقتي كه معلم غلط هاي ديكته ي منو خط مي زنه پشت خاكريزهاي شلمچه و دهلران و قصر شيرين و خرمشهر چند تا دست و پا و سرو چشم خط مي خوره ... وقتي كه اينجا تو خونه ي امن خودم نشستم و خط هاي باطل رو از دفترچه ي مشقم پاك مي كنم چند نفر لب مرز زندگيشون پاك ميشه

" سفر به گراي 270 درجه " كتابي بود كه به خيلي از سوال هاي من جواب داد ... احمد دهقان از چفيه و اسب سفيد و سوار موعود حرفي نزده فقط دو روز از يه عمليات جنگي رو روايت كرده و انصافن هم خوب روايت كرده با اين كتاب به گراي 270 درجه سفر كردم ، سردم شد گرسنه شدم تركش خوردم خنديدم گريه كردم .... آدمهايي كه دهقان به تصوير مي كشه آدمهايي هستند كه براي من قابل لمسند ترسشون دلتنگيهاشون شوخي كردن هاشون حتا رنگ چشمهاشون براي من آشناست وقتي به فصل آخر كتاب رسيدم از اينكه برگشتم به خونه دلم گرفت و دلتنگ همه ي اونايي شدم كه ديگه نبودن و همذات پنداري كردن خواننده با يه اثر به نظر من نقطه ي قوت يه اثر محسوب ميشه .بدون درهم كشيدن ابرو و پيش داوري و ... اين كتاب رو بخونيد كتابي كه هر ايراني بايد بخونه تا بفهمه دفاع يعني چي .

 

 

 

اين چگونه بخشنده گي ست ؟

عرش ات را قدمگاه من مي كني

به نسيه اي موهوم

ابليس از بارگاه مي راني و

كينه اش برسر من مي باراني

سزاي تمرد سجود نمي خواهم

                  نفرت از من برگير