حاشیه نویسی های یک کتاب

 

 

 

موناليزاي منتشر

شاهرخ گيوا/ نشر ققنوس/ 3500 تومان

 

روايت عشق هاي ناكام در خاندان قيونلو ها

كتاب خيلي خوب و جذاب شروع ميشه ، با اينكه نثرش كمي ثقيله اما خيلي خوب روايت ميشه ، تا نيمه هاي كتاب هم اين روايت خوب هست ولي از نيمه هاي كتاب به بعد انگاري خط داستان از دست نويسنده در ميره يا طرح خاصي تو ذهن نداره كمي بيراهه ميره و گاهي فراموش مي كنيم كه داريم نسل قيونلو ها رو دنبال مي‌كنيم ، بعضي از فصلهاي اين كتاب مثل " پنگوئن هاي سرگردان" رو دوست داشتم نكته ي جالب اين كتاب اين بود كه ناكامي ها و شكست هاي عشقي اين خاندان فقط به مردها اختصاص پيدا نمي كنه و زن ها هم تو عشق شكست مي خورن ،تكيه كلام هاي نويسنده بعضي جاها خيلي اذيت مي كنه و يه جاهايي به طور كل خط داستان گم ميشه و آدمها رو نميشه شناخت

موناليزاي منتشر  كتابي نيست كه دلم بخواد دوباره بخونمش شايد چند ماه بعد دلم بكشه يكي دو فصلش رو  بازخوني كنم .

 

از متن كتاب :

سكوت ، صداي ورقاورق ناچيز كتاب ها را در تالار منعكس مي كند . ورق بزن ... ورق بزن... پنجاه و سه جلد... نيست . يك ايماي حتا كوچك ، حتا يك كلمه مي تواند خواب راحت شبانه را به چشم هاي خسته ام هديه كند . اما كو؟ كجاست نشانه اي كه پنهان شده پشت اين همه سطر ، اين همه مركب و اين همه فكر ؟ ........ كاش اصلا مي شد كه نمي فهميدم ، نمي‌خواستم بفهمم چه چيز اين دنيا به چه چيزش بند مي شود اگر نمي فهميد م ، نمي ترسيدم كاش من هم مثل خيلي از شماها كه هرروز با كت و شلوار مشكي  و پيراهن هاي سفيد مرتب ، مثل پنگوئن ، سرهايتان را پايين مي اندازيد و به اين جا مي آييد نمي ترسيدم . نمي ترسيدم از اين كه فكرهايي كه در سر دارم درست است ؟ درست بوده است يا نه ؟ كاش ياد نگرفته بودم خواندن كلمه را كه بعد خوره كتاب ها بشوم و خوره جان خودم . به من چه كه چي به چيست ؟ هر كس خيال خودش را از دنيا دارد اگر از همين شماها بپرسم هي فلاني ترس يعني چه ؟ هر كدام خيال خودتان را مي گوييد.

 

سطرهایی از طرح یک داستان

 

 

 

.......

تي بگ رو ميندازم تو ليوان ... آب جوش مي ريزم ... نخ تي بگ رو تكون ميدم ... رنگ باز ميشه ، زرد پخش ميشه ، به قهوه اي مي رسه ، قهوه اي مي‌سوزه ، به سياه مي رسه ، به سياه مي رسه ... مثه سياهي ِ گور ... مثه سياهي ِ امشب .. مثه سياهي ِ نبودن تو ... تو ، تو ، تويي كه نيستي ... تويي كه گم شدي .... تويي كه پيدا نميشي .... تويي كه نمي دوني نبودن يعني چي .... تويي كه نمي دوني دلم هواتو كرده يعني چي .... تويي كه نمي دوني دلتنگ بودن يعني چي ... از گوشه ي چشم موبايل رو مي بينم ... دستم دراز ميشه سمت موبايل ... برداشته ميشه از كنار آباژور... كلافه ميشم ... كلافه ميشم از ترديد ... كلافه ميشم از بغض ِ نشسته در حنجره ... كلافه ميشم از تلخي ِ چاي ... كلافه ميشم .... انگشت رو فشار ميدم روي دكمه ... فون بوك رو باز مي كنم ... حرف اول اسمت رو ثبت مي كنم ... دكمه ي سبز رو فشار ميدم ... فشار ميدم .... فشار ميدم تا وصل بشم به تو ... تا وصل بشم به صداي تو ... تا وصل بشم به طنين صداي ناب تو ... تا بفهمم كه عاشقم ... تا بفهمم كه تنهام ... تا بفهمي كه دلتنگم ... برمي گردم ... دكمه ي قرمز رو فشار ميدم ... شماره ها محو ميشن ... برمي گردم به تاريكي ِ نيمه شب اتاق ... دستم را مي گذارم كنار سياهي ِ ليوان چاي ... سرد است ... سرد .... مثل روزها ... مثل شبها... مثل من ......

 

 

 

 

.... من هم مجرد بودم ، عصر كه مي شد ، به خصوص اگر يك دفعه مي‌ديدم كه دارد غروب مي شود ، فكر مي كردم تا شب ، تا نصفه شب چه كار كنم ، خب گاهي آدم مي خواند ، رماني نيمه تمام دارد ، مي رود خانه چاي دم مي كند ، سيگاري زير لب مي گذارد ، تكيه به بالشي مي‌دهد و نرم نرم مي خواند ، خب بدك نيست ، براي  خودش عالمي دارد اما بدبختي اين است كه هر شب نمي شود اين كار را كرد ، آدم گاهي دلش مي خواد بنشيند و با يكي در مورد كتابي كه خوانده است حرف بزند ، درست انگار دارد دوره اش مي كند ، اما كو تا يكي اين طور و آن همه اخت پيدا شود ؟خواهيد گفت پيدا مي شوند ، بله مي دانم ،من هم داشتم يكي دوتا ،‌آن قدر با هم اخت بوديم  كه اگر يكي نميامد ، سروقت به پاتوقمان نمي رسيد دلشوره مي گرفتيم ، بعدش خب معلوم است يكي زن مي گيرد يكي سفر مي رود يكي مي رود مذهبي مي‌شود يكي هم غيبش مي زند ، خودكشي مي كند ، دست آخر وقتي خوب زيرو بالاي كار را ببيني ، متوجه مي شوي آدم ها ، بيشترشان نمي‌توانند تا آخر خط تاب بياورند .

 

بره ي گمشده ي راعي – هوشنگ گلشيري

 

این روزها

 

 

 

هان اينك منم

منتشر و متلاشي

در ميان حروفم

كه در شب هايي كه سپس ِ يكديگر مي آيند

از خلال حروفم مي تراوم

در طول هزار سال نوشتن

و به هزاران صفحه ، بدل مي شوم

و يك روز كه به ديدارم مي آيي تا مرا بيدار كني

ديگر هرگز مرا نمي يابي

اما ، بر بالشم

عينكم را خواهي يافت با انبوهي كتاب

و ته سيگارها و بسياري خاكستر

 

 

غادة السمان