.... من هم مجرد بودم ، عصر كه مي شد ، به خصوص اگر يك دفعه ميديدم كه دارد غروب مي شود ، فكر مي كردم تا شب ، تا نصفه شب چه كار كنم ، خب گاهي آدم مي خواند ، رماني نيمه تمام دارد ، مي رود خانه چاي دم مي كند ، سيگاري زير لب مي گذارد ، تكيه به بالشي ميدهد و نرم نرم مي خواند ، خب بدك نيست ، براي خودش عالمي دارد اما بدبختي اين است كه هر شب نمي شود اين كار را كرد ، آدم گاهي دلش مي خواد بنشيند و با يكي در مورد كتابي كه خوانده است حرف بزند ، درست انگار دارد دوره اش مي كند ، اما كو تا يكي اين طور و آن همه اخت پيدا شود ؟خواهيد گفت پيدا مي شوند ، بله مي دانم ،من هم داشتم يكي دوتا ،آن قدر با هم اخت بوديم كه اگر يكي نميامد ، سروقت به پاتوقمان نمي رسيد دلشوره مي گرفتيم ، بعدش خب معلوم است يكي زن مي گيرد يكي سفر مي رود يكي مي رود مذهبي ميشود يكي هم غيبش مي زند ، خودكشي مي كند ، دست آخر وقتي خوب زيرو بالاي كار را ببيني ، متوجه مي شوي آدم ها ، بيشترشان نميتوانند تا آخر خط تاب بياورند .
بره ي گمشده ي راعي – هوشنگ گلشيري