سطرهایی از یک داستان کوتاه
... از عرض بولوار رد مي شوم ، كمي مانده به قرار ، طرح يك شال مرا به سوي خود مي كشد و نگاهم را چند دقيقه اي نگه ميدارد ، شالي با زمينه ي شكلاتي و بته جقه هاي قهوه اي سوخته كه ساقه هاي نازك و سبز اسليمي از دلشان جوانه زده اند خطوط را دنبال مي كنم تا پشت شال آبرنگي با طرح كوبيسم كه رنگ سبز و زرد و آبي اش در هم حل شده اند ساقه هاي كم جان اسليمي گم مي شوند ، نگاه دخترك 12-13 ساله ي كنارم به شال آبرنگي گره خورده است ، بته جقه ها و اسليمي هاي سبز را رها مي كنم و نگاهي به محل قرار مي اندازم هنوز خالي ست شال گردن ام را دور گردن ام مي پيچانم و گره مي زنم ، محكم ، پسري كه جلوي پاساژ ايستاده كلاه مسخره اي سرش گذاشته ، ياد يكي از شخصيت هاي كارتوني مي افتم ، كدام كارتون بود ؟ يادم نمي آيد
دو طرف كلاه ام را مي گيرم و محكم مي كشم تا پايين گوش هايم ،
به شلوغي ِ ميدان وليعصر نگاه مي كنم ، به سر در سينما و بالاتر تكه هاي سرخ غروب كه نرم نرمك روي تابلوي آسمان رنگ مي دوانند ، زني كنار خيابان نشسته بود و عق مي زد ، دختر و پسري دست دردست ايستاده بودند و نگاهش مي كردند ، خيره خيره ، پنجه هاي گره خورده در همشان جلوي چشمهايم بزرگ مي شوند ، خفگي پنجه مي اندازد دور گلويم ، دست مي برم و گره شا ل گردن ام را شل مي كنم و دست مي كشم روي خفگي ِ مانده در گلويم.
از عابري ساعت را مي پرسم سه ربع گذشته از قرار .
از عرض بولوار مي گذرم ، روي آخرين رديف صندلي سينما جا به جا مي شوم ، پالتويم را در مي آورم ، دست هايم را پشت سر قلاب مي كنم تا رفتن عشق را يك بار ديگر تماشا كنم .
ميان همهمه و تفسيرها و نقدهاي ناشيانه از سينما مي زنم بيرون ،رو به باد مي روم و سوز سردي مي آيد ، استخوان دماغ ام تير مي كشد ، شال گردن ام را دور گردن ام مي پيچانم و يقه ي پالتوي سياه ام را ميدهم بالا و دستهايم را فرو مي كنم توي جيب هايم ، از عرض خيابان مي گذرم و خط كشي هاي عابر پياده را مي شمرم ،قدمهايم را با ريتم كند خط ها هماهنگ مي كنم ، ده ... يازده ... دوازده ...صداي كشيده شدن لاستيك ماشين روي آسفالت مي پيچد توي گوشم ، ميدان با تمام خط كشي ها و عابران پياده اش مي چرخد دور سرم ، سرم مي خورد به خط هاي عابر پياده و صدايش گم مي شود توي عربده ي بوق ماشين ها ، بالاتر از شب هاي روشن تابلوي كج شده ي آسمان را مي بينم كه با قلم مويي سياه رنگ شده است ، دستم را مي برم بالا ، به طرف گردن ام و شال ام را شل مي كنم ، دست شل شده ام سُر مي خورد روي شال ام و مي افتد كنار سیزدهمین خط عابر پياده .
پا وبلاگی : چند ماه پیش به شیدای عزیز قول داده بودم که این داستان رو توی وبلاگم بذارم چند ماهی بد قولی کردم ولی تصمیم گرفتم قبل از تموم شدن سال به قولم وفا کنم هرچند که این داستان چنگی به دل نمی زنه