تبليغاتX
نوشتن در تب 45 درجه - حاشیه نویسی های یک کتاب
 

 

روياي بابل در هجويات من

روياي بابل رو تموم كردم .. خب چي بايد بگم ؟ كتا ب خوبي بود ، با خوندن صفحه ي اول و گلوله اي كه مي خوره به ماتحت راوي فهميدم براتيگان هم از اون نويسنده هاييه كه بايد خفه ش كنم مثه سلينجر ولي بعد فهميدم نه مثل سلينجر يعني خيلي كمتر از سلينجر يه چيزتو مايه هاي احساس خفگي يعني بالاخره من نفهميدم اون گلوله كه خورد تو ماتحت راوي به كجا رسيد فكر كنم سراز پاي اون سياهه در آورد ...

 

اين روزا اوضاع گه در الاغي شده ، حافظه ي كوتاه مدتم رو از دست دادم يه حرفايي بچه ها ميزنن و ميگن تو گفتي كه خودم شاخ در ميارم و ميگم نه !!!!!!!!... يه خط رو بيست بار مي خونم و نمي فهمم حالا فكر مي  كني اون يه خط چيه ؟ نه چيز پيچيده اي نيست : و او نشسته بود و زار زار مي گريست . مي بيني تو رو خدا اوضاع چقدر خر در الاغي شده من اين خط به اين سادگي رو بيست بار مي خونم ....

 

ولي بايد قبول كرد براتيگان قسمت هاي روياي بابل رو نتونسته بود خوب در بياره يعني اگه از خودش هم بپرسي اول پس كله شو مي خارونه و بعد يه لبخندي مي زنه و بعد هم .. چيه توقع داري اعتراف كنه ؟ نويسنده ي دل و گُرده دار مي خواد كه به ضعف هاي خودش اعتراف كنه . خلاصه قسمت هاي روياش چنگي به دل من نزد .

 

حاج نصرا... رو تا نصفه نيمه نوشتم بدك نشد ولي چنگي هم به دلم نمي زنه گفتم كه لوطي نديدم تا حالا ... لوطي ِ اسطقس دارنديدم .. نيم بند و ملنگ راست ِ كارم نيست .. همزمان يه داستان ديگه هم شروع كردم اين يكي اگه بشه آخ چي ميشه

 

هيچي مرده تو روياي بابل يه پاپاسي هم تو جيبش نداره وحاضره برات جنازه ي جان لنون هم از قبر بكشه بيرون واسه خاطر يه دلارو مشكل خود خوش خوشاني هم داره  ، بد بخت چقدر هم مصيبت مي كشه يه كارآگاه خصوصيه .. از اون يارو پا چوبيه خوشم اومد .. چوب پا چوب پا ... ولي اگه دوست داشتي از خود براتيگان هم بپرس قطعن بهت ميگه كه نتونسته روياي بابل رو در بياره .

 

سه ماهي بود كه رو اين داستانم فكر مي كردم يعني باهاش زندگي مي كردم پنجاه درصد كار تو ذهنم بود دكوپاژشده حتا حركت دستها همه چيز به نظرم عالي بود وقتش بود بنويسمش شروع كردم به نوشتن يعني اگه مي خواستم لفتش بدم گند ميزدم بهش ... وسط هاي نوشتن بودم كه گفتم يه گره بندازم توش ... اين تختخواب بد جاييه جون تو، مخصوصن وقتي باد بخوره تو صورت آدم هزارو يك فكر مي افته تو كله ي آدميزاد ... تف به اين آدميزاد .. عين جت همينجور ميره ديگه خلاصه همون گره گند زد به همه چيز حالا نه مي تونم از خير اون گره بگذرم نه مي تونم روايت خودم رو بنويسم و خلاص شم .. عين خر مش مراد تو گل موندم ... فعلن دارم سكانس سكانس مي نويسمش ( فكر نكنم هيچ وقت من ِ احمق اسمهاي داستاني رو ياد بگيرم ) حالا بعدش يلي مثل رستم مي خواد كه بشينه پشت كامپيوترم و اين سكانس ها رو تدوين كنه ... دارم بيشتر رو تصويرها كار مي كنم ... حاج نصرا... بيشتر زبان داشت .. زبون نداشت قربونت يعني بيشتر رو زبان كاركرده بودم راستي چرا اين روزا همه سه بارعطسه مي كنند ؟

از متن كتاب :

اصلن سر در نمي آورم چرا تير به ماتحت ام خورد به هرحال ، يك داستان جنگي مرخرف بود به مردم كه مي گويي ماتحت ات تير خورده ديگر تو را به چشم يك قهرمان نمي بينند جدي ات نمي گيرند اما اين ديگر اصلن مساله ي من نبود جنگي كه براي باقي آمريكا داشت شروع مي شد براي من تمام شده بود ...... چرا زندگي به همان سادگي اي كه مي توانست باشد نبود ؟

 

+ <- شیداب